اونجا توی مغزه که اتقاق میفته

 

تنهام و این بده. کسی نیست که  بگه نگران نباش میگذره. کسی نیست که نگرانیهای مالیمون رو با هم قسمت کنیم و بدونیم که میتونیم بهم تکیه کنیم... واقعا؟ واقعا فکر میکنی  که اینطوریه ؟یعنی میخوای بگی که الان نگران آینده ای؟ نه اینکه نگران کننده نباشه هست اما حس الان من نگرانی نیست. بی پناهی هم نیست.  نه اصلا این حرفها نیست. این فقط یک حسه. مثل دندون درد شاید. نه به اون شدت. شاید مثل یک سردرد خفیف. یک تجربه فیزیکیه بیشتر از هرچیز. حتی اگر کسی اینجا بود که محکم بغلم میکرد. حتی اگر دوروبرم یک عالمه آدم بود این حس باز هم بود. شرایط بیرونی کم و زیادش میکنه اما اصلش اونجا توی مغزه که اتفاق میفته.

بهتره برم دوش بگیرم و سعی کنم امشب زودتر بخوابم.فعلا همین شب خوش.

/ 0 نظر / 44 بازدید