هنوز هم که هنوزه

 

از زمانی که این وبلاگ رو شروع کردم  هیچوقت نشده که یک ماه  ننوشته باشم و  نمیخواستم که این زنجیره بشکنه .از اون موقع خیلی چیزها عوض شده بیشتر از همه چیز خود من.

 دیشب توی خواب قهرمان  یک داستان عشقی بودم. قهرمان  یک عشق  افسانه ای که بخاطر عشقش  تن به یک فدارکای بزرگی داده بود. غروب بود و من  از بالای تپه دوردستها رو نگاه میکردم  و موهای مشکی بلندم رو با میبرد.

توی دنیا ی واقعی اما اتنها عشق  من پسرکمه.  حوصله آدمها رو کمتر از همیشه دارم.

گاهی فکر میکنم که کلمات قدرت و عمق کافی ندارن و خیلی سخته یا حتی  غیر ممکنه که آدم باحساساتش رو توشون جا بده. نوشتن فقط بدرد روزمرده نویسی میخوره.

از خبرهای جدید این مدت اینکه : پسرک کار نیمه وقت پیدا کرده ، تراپی هم میره.

من هم بالاخره یک تراپیست پیدا کردم که سه شنبه برای اولین بار میرم پیشش.

دیگه اینکه بعضی روزها یک ساعت برای برنامه بعد از مدرسه میمونم تا یکم پول بیشتری در بیارم.

به کمک پسرک چند تا کتاب  هم پیدا کردم که موقع رانندگی توی ماشین گوش بدم.

و هنوز هم که هنوزه روزهای یکشنبه دلم میگیره و احساس غربت میکنم.

/ 2 نظر / 5 بازدید
آتوسا

خوبه که نوشتی. من که هر روز چند باری سر میزدم اینجا. خیلی خوبه که عشق پسرک هست ولی خوب نیست که خودت رو محدود به این زمینه بکنی. برای پسرک هم بهتره که بتونه بدون احساس گناه و یا نگرانی از تنهایی تو، پیش بره.

پرژين

سلام ترانه جان دلم برات تنگ شده بود خوشحالم كه پسرت كار پيدا كرده