5 دقیقه اول

صبحها او ن5 دقیقه اولش سخته. همون موقعی که با خودم کلنجار میرم.حتی وقتی که خونه ام و میدونم قرار نیست برم سر کار... باز هم بلند شدن سخته. دلم میخواد چشمامو ببندم و به هیچی فکر نکنم که نمیشه.صبحها حالم بده، انگار که غذای زیادی خوردم، انگار یه چیزی ته ذهنمه که نمیتونم هذمش کنم. یه جورایی بلاتکلیفم گیجم، نمیدونم برای چی باید بلند شم برای چی باید یه روز دیگه رو شب کنم؟ ولی بلند میشم ناچارم. بعد دیگه اوضاع خوب میشه. میام کنار پنجره بیرون و نگاه میکنم. اگر چشم انداز اینجا اینهمه قشنگ نبود زندگی خیلی سختتر میشد. بعد به کارهایی که قراره در طی روز انجام بدم فکر میکنم، و به کا رهایی که میتونم ، کارهایی که قراره شروع کنم ولی کی؟ دلم قنج میزنه.مثل بچه ها....وقتی که بزرگ شدم. موهامو بلند میکنم کفشهای پاشنه بلند میپوشم مثل مامان.بعد دکتر میشم مثل خواهرم بعد عروسی، شاید هم فقط عاشق بشم..بعد با کاج توی باغچه تمرین عاشقی میکنم همدیگرو میبوسیم ، تانگو میرقصیم.قدش زیادی بلنده.هنوز دچار توهمم ، کسی به من نگفته هیچ بچه ای از بوسه بدنیا نمیاد، جوانه زدن ترس از رشد کاج کوچولویی توی شکمم.. کاجها دو قلو هستند.دوطرف باغچه مستطیل شکل.اون یکی کاج مال دختر همسایه. .دختر همسایه میدونست بچه ها فقط از بوسه بدنیا نمیان. ..دختر همسایه پدرش یک اسب داشت. یک اسب واقعی . روزهای جمعه اسبش رو میاورد خونه صدای پا هاش توی کوچه میپیچید اسبه که می اومد توی حیاط دیگه برای کسی جا نبود همه طول حیاطو میگرفت .قهوه ای بود، یالش نرم بود ما بهش کاهو میدادیم اسمش هم "زیبا" بود..من ودختر همسایه با دوست پسرهای خیالیمون میرفتیم اسب سواری..دختر همسایه خیلی بیشتر از من میدونست.
ساده است، خیلی ساده.فقط باید از 4 دیواری خودم بیام بیرون...

/ 12 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اريک

دردهای من دردهای خودم نيست که ازارم ميده که من با همه بدبختی هام کنار اومدم ....ميدونی دردهای من از نوع روضه خونيش نيست که فکر کنی همه چی پرفکته من فقط داستانش رو ميگم ....دردهای من دردی هستش که خودت در اون مقصر نيستی ...يه سناريو نوشته شده تو ميشی ضد قهرمانش اره فکر ميکنم اينطوری بود ...من فقط ميدونم هميشه به اين اميد تحمل کردم که فرصت انتقام نصيبم بشه همين ...ميدونم که ميشه

اريک

نه ترانه چرا خصوصی باشه از بابام که توی بيگ اپل نشسته توی دفترش و داره روزهای پايان عمرش رو لذت ميبره و به ريش اين ربات که همه احساسش رو کشت و تبديل کردش به حيوون و اونو با مادرش ول کرد رفت که درانتها يه خرابه توی اين کشور رو به نامم کنه که حتی نتونم بفروشمش و تنها با رفتن اونجا فقط نوستالژی خاطرات تلخ من زنده بشه .... از اونهايی که منو بازی دادن و با من مثل يه حيوون رفتار کردند ...ا..از همون خدايی که همه میپرستنش و از ش ميترسن و جلوش کرنش ميکنن که شايد يه روز بخت خوبی نصيبشون کنه يا دلش برای اين موجودات بسوزه ...از خودم که بخ خودم ظلم کردم ....

غلام اهل بيت

با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی بگذار تا بمیرد در رنج خود پرستی

حامد

فکر کردن به بچگی ها خيلی لذت بخشه .وقتی به عمقش برسی .بعد از يکی دو ساعت احساس آرامش شديد....منون از لطفت.

عادله

برای بيرون اومدن از اون چهار ديواری می دونی بايد چيکار کنی ؟ بايد يکی از آجر هاش رو برداری . يکی از آجرهای پايين ديوار . سخته .گاهی بايد با ناخنت ملاط دورش رو دربياری . ولی همون يه آجر که دربياد باعث ميشه کل ديوار فرو بريزه عزيزم .

ايمی

سلام . خوبي؟ تا وقتي توي خيالاتي خوشبختي ولي واي به حال روزي كه از خيالات بخواي بياي بيرون و بري توي دنياي كثيف واقعيت . اون موقع بدبختي ها شروع مي شه

مهيار

باید برای تو چتری بخرم چتری نه برای روزهای بارانی چتری که تو را به یاد بارانهای نباریده بیندازد ...

آفتاب گردون

سلام ترانه جون؛اميدوارم بهتر باشی. عزيزم من پستای بالاتم خوندم ولی نميدونم چرا نميشه نظر گذاشت .....بحرحال اينقدر خودتو درگير «‌م» نکن....اون يه قسمتی از زندگيت بود و يه عالمه خاطره خوب برای هم بجا گذاشتين. نذار اون همه چيزهای خوب از بين بره....اين دوره تنهايی برای همه به يه نحوی اتفاق ميافته....همه ما آدمها صدمه ميبينيم و دوباره عاشق ميشيم و تنها ميشيم؛‌ و اين داستان يه جايی تموم ميشه. عزيزم ميدونم يه آغوش گرم ميخوای و يه دنيا اعتماد و محبت ........ولی يادت نره هيچ چيزی به زور به دست نمياد؛ ولی يه چيز حتمآ برات اتفاق ميافته و اون ورود يه آدم خوب و مهربون تو زندگيته..فقط بايد يه کم تو تنهاييت رشد کنی و ازش لذت ببری.......باور کن تنهايی هم عالمی داره.......بعد مطمئن باش يه عالمه درای باز منتظرته.......تا ميتونی آروم بگير و از پاييز لذت ببر و لبخند بزن ........همه چيز قراره بهتر بشه ..........

استروفل

سلام ترانه جان..خوبی؟ ممنون که به يادمی و شرمنده اين چند روزه نيومدم پيشت..مريض بودم...اينجوری که معلومه روزای سختی داری...يه جايی می رسه که با همه ی فکر و تامل ها خلاف نيروهای درونی بايد تصميم گرفت برای پايان يک دوره ی بحرانی تو زندگی...فکر می کنم وقتش رسيده ديگه... اگه م نمی تونه تصميم بگيره تو بيشتر باعث ترديد اون نباش...تو تصميم بگير...فقط اميدوارم پيامدش یه آرامش روحی باشه به دور از دغدغه ها و فکرمشغولیهای دیوانه کننده. برات ارزوی موفقیت می کنم عزیزم

استروفل

در مورد خودم هم خوب منم مثل تو يه سری درگيری ذهنی دارم که تصميم گيريامو مشکل می کنه...در واقع هيچ تعريفی برای اين وضعيتم ندارم ...شايد يه جورايی همون نبرد عقل و احساس