شبانه

تا حدی به کارهام سر و سامان دادم و اضطرابم کمتر شده.چقدر اضطراب بده. چقدر انرژی میبره و آدم رو خسته میکنه و چقدر تمرکز کردن سخته وقتی آدم اضطراب داره.

-یکی از شمعدونهای دیواریم که امروز تحویل گرفته بودم افتاد و حباب شیشه ایش شکست.ناراحت

 دو روز اخیر کلی شیرینیجات خوردم.از راه رسیده بودم و داشتم میمردم از گرسنگی که دیدم پسرک یک جعبه شیرینی دارچینی خریده من هم اونقدر خوردم تا سیر شدم.

معلم کلاس اول از دست یکی از بچه ها رسما گریه میکرد که من مثل یک قهرمان وارد شدم و نجاتش دادم. بچه وضع خانوادگی درست و حسابی نداره  پدرش هم زندانه، خودش اینوگفت.

/ 1 نظر / 23 بازدید
پرژين

خيلى وقته من مى دونم قهرمانى