صبح شنبه نویسی

ساعت 7:30 صبحه روز شنبه ست. برای من که تازگیها 5:30 بیدار میشم  7:30 بیدار شدن یعنی   تنبلی ، یعنی خوشبختی یک روز تعطیل.

دیشب خوابهای بدی دیدم. اونقدر بد که  نمیخوام بنویسمشون. میدونم ذهنم  داره سعی میکنه وقایع  روز رو تخلیه کنه ولی  نمیفهمم این داستانهای عچیب و غریب رو چطوری میسازه. توی یکی از خوابهام توی سالن غذا خروی دانشگاه یا محل کار بودیم. غذا خیلی بد بود اما همه به ناچاری میخوردن .توی دیس روی میز ماهیهای درسته قهوه ای رنگ  رو دیدم که روی پلو حرکت میکردن.  داد زدم نگاه کنین هنوز زنده اند. بعد فکر کردم امکان نداره این غذا رو بخورم کمی اونورتر براحتی یک فروشگاه پیدا کردم نون وپنیر و ... خریدم و خوشحال و مغرور که غذای سالم پیدا کردم برگشتم و فکر کردم بقیه هم اگر یکمی تلاش میکردن لازم نبود اون غذای تهوع آور رو بخورن.

دیروز توی مدرسه چیزی  پیش اومد که  بسیار عصبانیم کرد.الان بیشتر از اونکه از اون موضوع  باشم از عکس العمل خودم ناراحتم که نتونستم آرامشم رو بطور کامل حفظ کنم. عکس العملم میتونست عاقلانه تر و بهتر باشه.

دیروز دوباره رفتیم اون رستوران فرانسویه. روی همون مبلهای چرمی راحت نشسیتم و دور و برمون رو تماشا کردیم. چه خوبه وقتی حرفها لازم نیست عمیق و پیچیده باشه.چه خوبه وقتی میشه از چیزهایی که میبینم حرف بزنیم. بودن با "آ" چقدر آرامشبخشه وقتی که غمگین نیست.

سلفونم توی مدرسه جا مونده.ناراحت

 

.

/ 1 نظر / 16 بازدید
نسترن

چقدر خوبه كه ادم موقع عصبانيت بتونه ارامشش رو حفظ كنه و عاقلانه تر برخورد كنه منم خيلي وقتا خيلي جاها نتونستم و ديگه اينكه منم بارها شده كه سل فونمو جايي جا گذاشتم و تا وقتي كه برم برش دارم كلافه بودم