مانیا؟

اومدم بنویسم " من چقدر خوشبختم"، گفتم حتما میگن یا شوخی میکنم یا دچار مانیک دپرشن شدم، یا اینکه صرفا زده بسرم.اصلا فکر نمیکردم بیکاری اینهمه مسرت بخش باشه.(لبخند)
از صبح چکار کردم؟پسرم رو رسوندم مدرسه بعد هم رفتم food basic.  با چه ذوق و شوقی هم، انگار اولین باره میرم خرید..
بعد رفتم خیابون یانگ (طولانی ترین خیابون دنیا )تا از سوپر ایرانی یه چیزهایی بگیرم.خدایا این زیبایی تورنتو داره میکشه منو. برگها تک و توک شروع کردن به رنگ عوض کردن، آسمون بدجوری آبی، افتاب ملایم، برای همینهاست که میگم خوشبختم دیگه...
نان بربری های تازه از تنور دراومده صف کشیده بودن. ریحون و ترشی هم برداشتم .
کوفته تبریزی و دلمه فلفل سبز با نون بربری ترشی بندری  و ریحون...به به .یک مهمونی کاملا ایرانی.( من و اینهمه خونه داری؟).
همیشه  فکر میکردم آدم باید خیلی شکمو باشه که ازینجور چیزها ذوق زده بشه.
 
خدایا من چم شده؟باید مواظب باشم از خوشحالی خودم رو از طبقه 18 پرت نکنم پایین.
بقیش بعد،برم لباس بپوشم ، مهمونها کم کم میان.

/ 5 نظر / 4 بازدید
اريک

بچه که بودم مادرم برام یه عروسک از پارچه های کهنه درست کرده بود ....نمیدونم دختر بود یا پسر ...برای من فقط ممل بود اسمش رو گذاشته بودم مملی!!!!!!!!خیلی باحال بود نمیدونم!!!! شبها تا کنارم نبود خوابم نمیبرد ...شاید بخاطر جنس پارچه اش بود...ولی خوشگل نبود ...خلاصه من این ممل خیلی رفیق بودیم ...حتی من ممل رومی بردم مدرسه درسش خیلی خوب بود ...ممل خیلی از من بیشتر درسها رو میفهمید ...هر سال تند تند قبول میشد ...تا اینکه یه روز گم شد ...نفهمیدم ...شاید رفت بهشت ...شاید رفت خارج ...شاید ازاینکه من همیشه کتک میخوردم دلش سوخت و یه شب از بالای پشت بوم خودش رو پرت کرد پایین و خودکشی کرد ولی بهرحال ممل رفت و دیگه کسی از ممل خبری نداشت .

اريک

شاید توی مدرسه دزدیدنش یا شاید نمیدونم هرچی بود من ممل رو گم کردم و دیگه ممل نداشتم اون روز هیچ وقت یادم نمیره منی که زیر کتک های ناپدریم گریه نمیکردم وقتی توی محل ااونهمه کتک میخوردم گریه نمیکردم ...مثل ابر بهار بخاطر ممل اشک میریختم میفهمی...مثل ابر بهار ....سالها بعد یه جایی تو یه روز گرم که عرق از هفت بند من زده بود بیرون و داشت کثافت از من میزد بیرون ...توی دست یه بچه سیاه یه عروسک پارچه ایی دیدم نمیدونم شکل چی بود ...ممل اون بچه سیاه اصلا صورت نداشت ...ممل من حداقل میتونست ببینه چون خودم با مداد رنگی براش چشم چشم دو ابرو کشیده بودم ....ولی ممل اون بچه سیاه صورت نداشت مثل قهرمان رمان مسخ کافکا یا .......حالا این تصویر روی مونیتور شبیه همون عروسک پارچه ایی بود که گم کرده بودم شبیه ممل من !!!!

اريک

ميدوني ممل با همه عروسکهای دنيا فرق داشت ...دليلش اين بود که مادرم با همه عشقی که به کوچولوش داشت اون رو از کهنه پارچه ها درست کرده بود. با همه عشقی که به یادگار عشق نافرجامش داشت اون رو سوزن زده بود... من اين رو الان به کمک خود ممل که پيدا شده فهميدم ...ميدونی ممل يادگار زنده و مجسم عشق ديوانه وار يه مادر به کوچولوش بود ...من هميشه به اون فکر ميکنم هر جايی که باشم .مهم نيست شايد بهم بگن ساختار شخصيتيم ضعف داره ولی من اوکی مشکلی ندارم ...من به مادرم وابسته ام روحی و عاطفی همين شايد يکی از مهمترين دلايل ترک مرکز بود شايد هم نبود ولی بهرحال ممل نماد عشق یه زن به فرزندش بود که این زن بدبخت یه تنه باید با همه دنیا میجنگید با دنیا و از اون بدتر دشمن سرسختی به نام سرنوشت ...هرچند توی این جنگ باخت ولی یادگارش هنوز میجنگه

اريک

راستی همه خاطرات من از تورنتو به شامی هستش که توی سی ان تاور خوردم و کشيده ايی که اونجا توی گوشش پدرم زدم البته به خاطر مادرم

حقوقدان پاریسی

خيلی با مزه است که می شه به اين راحتی ريحون بربری و ترشی خريد. بايد بگم خوش به حالت!