صف

توی صف بانک منتظر ایستاده بودم . دو سه نفری مونده بود که نوبتم بشه، یک خانمی که قبلا کارش انجام شده بود و داشت از بانک میرفت یکهو اشاره کرد به ته صف و "گفت این خانم نباید اینهمه سر پا وایسه نوبتتون رو به اون بدین به اون." همه برگشتن ، یک خانم پیر با موهای سفید و پشت قوز کرده، تی-شرت آبی و شلوار ژاکت سفید بالای 80 سال ته صف استاده بود.خانمی که جلوی همه بود با یک حالت مردد و ناراضی نگاهی به همه انداخت و به اون خانم پیر اشاره کرد که یعنی بفرمایید. بعد هم ابروهاش با نارضایتی بالا انداخت و روشو کرد به بقیه به شوخی که "کس دیگه ای هم هست بخواد قبل از من بره؟" بعد هم مکالمه کوتاهی رو ا زپشت سرم شنیدم که خانم پشت سریم داره به اقای پشت سریش یه چیزی میگه که مفهوم فارسیش انه که مثلا داره از کیسه خلیفه میبخشه ، یا نوبت دیگران رو بخشیدن خیلی آسونه. اون آقا هم گفت که بله اون خانم پیر میتونست چند دقیقه توی صف ایستادن رو تحمل کنه....
من دوست نداشتم اون خانم پیر با اون پشت قوز کرده توی صف بایسته، اگر دیده بودمش شاید نوبت خودمو بهش تعارف میکردم ولی اصلا خوشم نیومد که کس دیگه ای در این مورد تصمیم بگیره. فکر کنم بقیه هم همین احساس رو داشتند . هیچکس در هیچ سطحی دوست نداره دیگران براش تصمیم بگیرن.
بعد فکر کردم اختلاف سلیقه معمولا ناشی از خلا قانونیه، یعنی که یک جایی یک قانون کمه. مثلا این قانونکه افراد مسن مجبورنباشند توی صف بایستند. اینطوری نه کسی دچار عذاب وجدان میشه و نه کسی برای کسی تصمیم میگیره.

امروز خسته بودم و کم انرژی، بدنم رو بزور اینور و اونور می کشوندم.. همش به این فکر میکردم که یعنی اینروزها داره مقدمات ازدواجشو آماده میکنه؟ نه اینکه بخوام برگرده ها ولی یکجورایی توی دلم عزاداری بود. کاش دیگه کاری بکارم نداشته باشه که دیگه واقعا طاقتشو ندارم.

امروز خودم رو آماده کردم برای مواجهه با یک ترس خیلی قدیمی که اصلا نمیدونم از کجا اومده .. اصلا نمی فهمم با اونکه توی آب دریا کاملا راحتم ولی چرا استخر بطرز عجیبی منو دچار اطظراب میکنه. بارها سعی کردم که این ترسو از بین ببرم ولی نشده. نمیدونم چرا احساس کردم الان وقت مناسبی برای اینکاره."توی یک کلاس شنا ثبت نام کردم."

/ 14 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اريک

این اسم رو اولین بار بود که از گالوین پیر میشنیدم . این کیه گالوین ؟ میدونی وقتی خیلی کوچیک بودم منو به یه مدرسه سامورایی سپردن. داستانش رو که بهت گفتم نه اینکه فکر کنی بخاطر دلخوشی بود نه برای فقر چون پدرم یه برده بود که کلی بچه داشت که من حتی اسم برادر و خواهرمو رو هم یادم نمیاد . خلاصه من تو اون مدرسه اولین بار داستان زایتوچی رو شنیدم یه سامورایی کور که همه ازش متنفر بودن . ادمکش بیرحمی که رونین شده بود . سالها بعد دیدمش . میدونی اون خیلی ادم تنهایی بود و کاری میکرد که همه ازش متنفر بشن . ولی خیلی مهربون بود

اريک

من: از اینکه اینهمه عمر کردی راضی هستی ؟ گالوین : خوب حقیقتش جواب سئوال تو سخته چون هم خوشحالم و هم نه . میدونی خیلی چیزهای قشنگ دیدم کتابهای قشنگی خوندم ولی خوب گاهی مجبور بودم برای چند سکه ادم بکشم . برای اینکه بتونم ساکی یا کوفته برنج و ماهی و تربچه بخرم

اريک

سریع ترین شمشیرزنی که تو همه عمرم دیدم . حرفش رو قطع کردم حالا ما سر خیابون ولیعصر بودیم دست راست رو بلد بودم کجا میره برای همین رفتیم دست چپ . میدونی گالوین من نمیدونم که چمه ولی میدونی همش دوست دارم به همون مزرعه لعنتی برسم اینهمه خواسته منه . در واقع با رسیدن به اون به سکوت میرسم و این یعنی ارامش. میدونی برای من مهم نیست خدایی باشه یا نباشه چون بهرحال برای من فرقی نمیکنه چون خدایی که نمیتونه به بنده هاش کمک کنه بدرد لای جرز هم نمیخوره . میدونی خیلی مسخره است مثلا تصور کن همه این اشغالای پرمدعایی که میبینیم جایی دیگه بدنیا میاومدن الان میتونستن اینهمه ادعای فضل و تفاوت داشته باشن .گالوین: دست بردار مرد . تو داری تو جامعه ایی زندگی میکنی که نمونه یا شاید بهتره بگم تنها نمونه تئوکراسی تو دنیا است . تو این جامعه تو نمیتونی از خدا فرار کنی . مثل ماداگاسکار دنبالت میاد. همه جا تعقیبت میکنه و بعد دخلت رو میاره این قائده بازیه . میدونی من همیشه از این که کشته بشم میترسیدم برای همین همیشه محتاطانه جنگیدم و زنده موندم .

اريک

نمیدونم خیلی دلم میخواست گریه کنم ولی نمیشد تمام مدت دنبال اون چند نفر بودم تا اینکه چند سال بعد؛ یه شب یه سامورایی مست توی یه کافه برای من تعریف کرد که با چند تا از دوستاش چند سال قبل توی یه دهکده کوچولو تو شمال حساب چند نفر رو رسیدن و کلی هم حال کردن . اون لحظه نکشتمش گذاشتم رفت سراغ رفیقاش و بعد…………….برای لحظاتی از گوشه چشم پیرمرد یه قطره اشک به طرف پایین لغزیید و ……من با انگشت اشک رو شکار کردم و خوردم . شور بود ولی مزه غم داشت گالوین نفسی تازه کرد و ادامه داد میدونی برای من سئوال اینه تو اینهمه غم رو از کجا میاری میدونی وقتی ادمها میخوان به این دنیا بیان هرکدوم داستان سرنوشتشون رو با خودشون میارن میدونی یه جور سناریو . که باید بازی کنن .

اريک

میدونی دختری که من عاشقش شدم یه دختر بیست ساله بود که توی دهکده سایچی گاساوا نزدیک ساپورو زندگی میکرد و خیلی خوب بود . زیبا نبود ولی خیلی مهربون بود و خیلی خوب اشپزی میکرد . وقتی دیدمش به خودم گفتم مرد اینجا ایستگاه اخره میتونی با پولی که تو این سالها جمع کردی تو همین ده بمونی و یه زندگی تازه تشکیل بدی .گالوین نفسی تازه میکنه و ادامه میده : یه شب چند تا راهزن میان به ده . اون شب لعنتی من برای چند سکه لعنتی به ده مجاور رفته بودم تا حسااب سه نفر رو برسم. قرار بود این اخرین کارم بعنوان یه رونین باشه ولی وقتی برگشتم دیدم بهش تجاوز کردن و ………….اونهم خودش رو کشته بود . میدونی غمگین بودم ولی نمیتونستم گریه کنم .

اريک

من : گالوین تو همیشه برای همین چیزها ادم کشتی ؟ گالوین : اره خوب برای من زنده موندن خیلی مهم بود ولی میدونی یه روز برای چیز مهم تر چند نفر رو کشتم . من : برای چی ؟ گالوین : میدونی من عاشق شده بودم . میدونی عشق مثل یه دندون درد میمونه . تو دلیلی براش نداری یهو میاد . میدونی حتی اگه خوب مسواک کنی نخ دندون بکشی اونوقت باز این حس میاد سراغت میدونی این با خوابیدن با روسپی ها یا با تفریح کردن با گیشاها فرق میکنه . این یه احساس مقدسه خیلی مقدس . برات حامل و سفیر ارامشه و تو با اون و د رکنار اون به ارامش میرسی . میدونی همیشه در جایی که فکر نمیکنی و در زمانی که نمیدونی میاد سراغت و کارت رو میسازه و اونوقت تمومه . دیگه چیزی ازت نمیونه .

اريک

-لنی -چیه جس؟ -لنی لنی دیگر نمیتوانست حرف بزند . دلش میخواست گریه کند . پاک خرد شده بود . کارش تموم شده بود. حتی به زحمتش نمیارزید که به ماداگاسکار برود . دیگر نمیتوانست دل بکند . حالا که جس جلوش ایستاده بود میدید کلکش کنده شده . دیگر هیچ امیدی نداشت . از اون خاک سپاریهای درجه اول بی انکه یک شاهی پول خرج کند . دیگر حتی به زحمتش نمیارزید از خودش دفاع کند . تازه جهنم عاقبت یه روز باید مرد. چه بهتر بود که با جس باشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اريک

گالوين ادامه ميده: ميدونی اريک تو هم مثل زایتوچی قرار شده ضد قهرمان باشی . میدونی این رو از کجا میدونم ؟ درحالی که یه بطری لب معدنی خریده بودم و داشتم دربش رو باز میکردم پرسیدم از کجا میدونی ؟ گالوین ادامه داد تو حتی وقتی که میخندی یا ادای ادمهای شاد رو در میاری چشمات دارن گریه میکنن . یعنی یه جورایی داری نقش ادمهای خوشحال رو بازی میکنی و این احمقانه است چون اصلا بهت نمیاد. میدونی عاشق گالوینم …..کارش خیلی درسته …..خیلی دوستش دارم خیلی زیاد خیلی خیلی زیاد

شهرزاد قصه گو

دعا مي كنم هميشه به رو به رو نگاه كني آنجا كه خدا در ايواني سپيد نشسته و بي مضايقه به تو لبخند مي زند

sherry

شنا واسه تمدد اعصاب عاليه و حتما خودت ميدونی که رفتی دنبالش. اميدوارم آب آرامشش رو بهت تقديم کنه.