شکستن

داشتم آرشیو وبلاگم رو میخوندم. واقعا ثبت گذشته ها یا خوندنش چه فایده ای داره ؟

همین که یک گوشه ای توی ذهنمون  اینور و اونور میکشیمشون بس نیست که برگردیم و تجدید دیدار هم بکنیم؟

چقدر قرق میکردم. چقدر بالا و پایین میشدم. جقدر نا آرام بودم.

چندروز پیش توی ماشین به عاشق شدن فکر میکردم و اینکه پدیده عجیب و غیر محتلمیه. فکر کردم جرا یک آدم عاقل باید روحش رو با یک آدم دیگه قاطی پاتی بکنه. فکر کردم دوست داشتن  چقدر ترسناکه. شاید ترسو شدم م ولی واقعیت اینه که این قضیه بزرگترین قسمتش همیشه درد و درنج و دردسر بوده.

فکر کردم پس دنبال چی هستم؟ دنبال مردی که بخشی از زندگیم باشه نه همه اش. جای خودش رو داشته باشه مثل چیزهای دیگه که هستن.مثل ورزش و کار ،که وقتی رفت زندگیم رو هم با خودش نبره. دنبال کسی که با هم خوش باشیم و  لذت ببریم فقط همین . اما مشکل اینه که  آدمها به هم عادت میکنن و بدون اینکه بخوان شروع میکنن به دوست داشتن همدیگه و شروع میکنن به دل بستن به همدیگه و این اگر یک طرفه باشه و اگر  از هر دو طرف به یک شکل نباشه خیلی خطرناکه و من نمیدونم که چقدر تحمل شکستن دوباره رو دارم.

 

/ 0 نظر / 33 بازدید