Field day

 یکی از بچه های کلاس پنجمی به والدینش از والری شکایت کرده بود. قضاوت من بر اساس شناختی که از والری دارم و چیزهایی  که شنیدم اینه که اون تقصیری نداشته. اسکات والری رو خواسته بود دفتر. امروز والری خیلی حالش خراب بود. میگفت که اسکات در مقابل والدین بچه هیچ حمایتی ازش نکرده و اون کاملا احساس تنهایی و بی پناهی کرده. وقتی جریان کار خودم رو بهش گفتم. گفت چند نفر دیگه از معلمها هم جمع شدن و میخوان از اسکات شکایت کنن. گفت تو که  داری میری ولی بخاطر ما که میمونیم  با فلانی که نماینده اتحادیه ست حرف بزن. حالا دارم  فکر میکنم که چکار کنم؟  من کاراکتر اسکات رو دوست ندارم و  مدیری مثل اون رو نمیتونم تحمل کنم. آدمهایی مثل اون فضا رو برای نفس کشیدن من تنگ میکنن.  آدمهایی با قضاوتهای سطحی و لحظه ای هست و  دنبال چیزی میگردن تا دیگران رو محکوم کنن. ولی از یک طرف فکر میکنم که حساسیتهاو مشکلات من هم توی این شرایط نقش داشته. حالا باید شکایت کنم چی بگم؟ اون کار غیر قانونی نکرده.

دارم میمیرم از گرسنگی. امروز Field day هست و کافه تریای مدرسه ناهار نداره . بچه ها از صبح توی ایستگاههای مخلتف به نوبت ورزش و  بازی کردن و حالا دارن توی کلاسهاشون پیتزا میخورن و بعدش فیلم میبینن و بعد برای خوردن بستنی میرن کافه تریا ی مدرسه .من حواسم نبود نهار نیاوردم. یا باید ساندویچ کره بادوم زمینی بخورم یا ناهار برم بیرون.

خب فعلا همین. هنوز دقیقا نمیدونم بر والری چه  گذشته وقت نشد ازش بپرسم.

/ 1 نظر / 16 بازدید
پرژين

مثل اينكه اونجا هم مثل اينجا هر روز يه اسمى داره