گلهای بنفش

خیره شده بودم به گلهای بنفش   وبلاگم ، ولی حواسم جای دیگه بود. یا بهتره بگم هیچ جا نبود. از اون موقهاکه ذهن  ادم   از قید کلمه آزادو در مقابل  تصویر ( تاکیید میکنم تصاویر و نه افکار) بیدفاعه . معمولااین موقعهاست که افکار عجیب غرییب و  راه حلهای ناب به ذهن ادم میاد و ...
گلهای بنفش وبلاگم  من رو یادسیزده بدر اون سال می اندازه. ..بچه بودم و  تا چشم کار میکرد زمین  بنفش بود.  آسمون هم بنفش...یک دشت خیلی خیلی بزرگ پر از گلهای وحشی بنفش . تا اونجا که میشد  گل چیدم. اونقدر که دستهام بنفش شد، لباسم بنفش شد ، صورتم بنفش شد. از دیدن اونهمه زیبایی دیوونه شده بودم.اون همه گل با اون بوی دیوونه کننده، و همه مال  من؟انگار که گنج پیدا کرده باشم. نمیفهمیدم که   چرا بقیه به اندازه من خوشحال نیستند؟ نمیدیدند؟

وقتی من بچه بودم تهران زمستونها خیلی سرد میشد بطوری که  برفها یخ میزد و قندیل درست میشد. اونوقت درختها و بوته های تو باغچه بشکل شاخه هایی از الماس درمیامدو واقعا مثل الماس میدرخشیندند. من خودم رو ثروتمندترین دختر دنیا میدونستم ، چرا کسی اینمهم  زیبایی رو نمیدید؟  چرا کسی به وجد نیمومد؟
در واقع ، اگر زمان از حرکت میاستاد،  و ملاک ارزشمندی زیبایی بود مسلما اون باغچه پر از برف از نگین الماس انگشتر مامان با ارزش تر بود،   و هر ادم کوری هم که باید اینو برا حتی میفهمید.
راستی  کدوم   واقعی تره؟ کدوبا ارزشتره؟ اون   چیزی که بی واسطه از مفهوم "ارزشمندی" حس میکنیم یا اون چیزی که عضویت اجباری در دنیای آدم بزرگها  بهمون یاد میده؟ کودک که در زمان حال زندگی میکنه و قضاوتش  بلا واسطه و متکی به حواسه، تنها ملاکش برای ارزشگذاری زیباییه. زیبایی رو میبینه و به وجد میاد در حالیکه بزرگترها حتی برای درک زیبایی بیشتر و بیشتر  اسیر قراردادها میشن . .کدوم با ارزش تره؟ کدون قشنگتره؟یک ماشین گرون قیمت و 0 کیلومتر یا دشت چر از گلهای وحشی؟

/ 4 نظر / 3 بازدید
آتوسا

اين نوشته‌ات بوی تازگی ميده. بوی يه اتفاق خوب.

آفتاب گردون

معلومه که حس و حالت عوض شده...دوباره رنگهای زندگی و ميبينی و تجربه ميکنی. همه اينها تموم رشدی که آدمها براش بهای زيادی ميدن. تا ميتونی از تابستون کوتاه اونجا لذت ببر و آينده را بسپار به دست اون که اون بالاست و دوست داره.

Li††Le S†Ar In The Darkness

سلام...گل های بنفشت بهم يک آرامش خاصی داد الان..اين روزها بس خاکستری شديم اين رنگ ها می تونه روحيه خوبی به آدم بده و امیدی شکل بده با یه عالم افکار خوب و رومانتیک حتی!! وقتی کوچيک بودم جای خونه امون يه باغ پر از همين گل های بنفش بود..هميشه وقتی بينش بودم احساس راحتی می کردم..شايد همون حس ارزشمندی که گفتی!! واقعا چيزای مادی چطور می تونه به ما آرامش بده در صورتيکه از يکنواخت می شه!..طبيعت خيلی رنگارنگه همرا با يه حس طبيعی و واقعی..نمی دونم ديگه چطور بايد توصيفش کنم اما فقط می تونم بگم دليل اين همه حرف و روحيه خوبم الان بخاطر پست بنفشت بود!!

ليلا

قلم خوبی داری عزيزم فرصت نشد تمام آرشيوتو بخونم بازم بهت سر ميزنم