یکشنبه شب

یکشنبه شبه و کم کم باید آماده بشم  برای خواب. مثل همه یکشنبه ها آرزو میکنم که کاش هنوز جمعه بود.

هنوز مشاور پیدا نکردم..  با خودم کلی  قول و قرار گذاشته  بودم  که اگر کار پیدا کردم  فلان کار و فلان کار رو میکنم.  حالا تقریبا همه اش انجام شده غیر از  پیدا کردن مشاور. جمعه گفتم آخر هفته حتما میگردم اما بازهم نگشتم.

پدامیتر خریدم. یک شی کوچولوی سیاه که با کلیپس با یقه لباس یا جیب شلوار وصل میشه یا میشه  بندازمش گردنم یا بگذارمش توی جیبم  و نشون میده که چقدر راه رفتم.

پسرک ژستها و حرکاتش چقدر شبیه پدرش شده . تازگیها زیاد یاد هاچ میفته حتما دلش تنگ شده براش.

گاهی فکر میکنم که چقدر از زندگی عقبم. توی این سن هنوز خونه ندارم. هنوز هزار سال مونده که بازنشسته بشم. واقعا چرا اینطوری شد؟ مهاجرت؟ جدایی؟ نمیدونم. فکر کردن بهش به هر حال فایده ای نداره.

برم بخوام شب و روز خوبی داشته باشیم.

/ 2 نظر / 6 بازدید
پرژين

به نظرم از زندكى اصلا عقب نيستى.دارى تو كشورى زندگى مى كنى كه خيلى ها ارزو دارن اونجا باشن

ریحانه

من هم گاهی فکر میکنم که خیلی از زندگی عقبم. تازه فکرش رو کنی تو یه پسر داری که کنارته و همدمته. من شاید نتونم هیچوقت چنین چیزی داشته باشم. مهاجرت و طلاق هم هر دو از مواردی هستند که آدم به نوعی مجبور میشه از صفر شروع کنه. نگران نباش. همه چیز نسبیه. سطح زندگی ما شاید از خیلی لحاظ خیلی بالاتر از کسانی باشه که همه این چیزهایی که گفتی رو دارند.