دلها

یک عالمه کار کردم دیروز.کتابخونه رنگ شد یک صندلی و میز کامپیوتر و دو تا قفسه و یک آینه و سه تا قاب عکس هم رنگ شد.لبخند یک عالمه خرت و پرت  دم در جمع شده که باید ببرم گودویل. توی  هر بار  اسباب کشی آدم از بعضی چیزها دل میکنه. اول اونهایی که اصلا دوستشون نداره بعد کم کم اونهایی که دوستشون داره یا زمانی دوستشون داشته اما بدردش نمیخورن. بعضی ها رو که کلا  بدرد نیمخورن میده بره و بعضی از چیزهایی رو که میشه  رنگ زد و تعمیر کرد نگه میداره. فکر کردم درست مثل "روابط" میمونه. آدمها و روابطی رو که بدرد نیمخورن میدیم میره و اونهایی رو که ارزشش رو دارن نگه میداریم و روشون   کار میکنیم. بضعی ها هم کلا حوصله تعمیر کردن ندارن و تا چیزی آسیب دید میندازنش بیرون.

. دیروز خاله ام بعداز یکی دو سال بهم زنگ زد.جالبه درست  هفته پیش  بهش فکر کرده بودم و تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم. یعنی فقط یک تصادفه یا دلها یک جورهایی که ما نمیدونیم بهم راه داره؟

هنوز خوب خوب نشدم. صدام گرفته و سرفه میکنم.یکی کمی کار کنم. آخ هنوز وقت نکردم بگم بیان تلویزیون رو درست کنن.

/ 1 نظر / 18 بازدید
پرژین

تصادف نیست.دلها به هم راه دارن