هنگام طلوع

ساعت 5:15 صبح روز شنبه ست. نیم ساعتی میشه که از emergency room برگشتیم  خونه .نگران نباشین من و پسرک هردوخوبیم.

پرده رو زدم  کنار تا طلوع خورشید رو ببینم. از بیرون صدای گنجشک میاد.یادم نمیاد  آخرین باری که تا صبح یکسره بیدار بودم کی بود. حس و حال دورانی رو دارم که  آخر هفته ها میرفتم کوه .شبش با حوصله کوله پشتی آب  کوچولوم رو آماده میکردم. ساندویچ نان و پنیر و خرما میوه و یکمی نفت برای روشن کردن آتش. این موقعها بود که از خونه میومدم بیرون . کوچه ها اونقدر ساکت بود که صدای کفشهای مشکی کوهم رو مشنیدم .تا ایستگاه اتوبوس یا تاکسی 10 دقیقه ای پیاده روی بود.

پسرک که روی تخت ایمرجنسی روم چهار زانو  نشسته بود تا مرخصش کنه، من  توی چهر ه اش دنبال پسر کوچولوی 4و 5 ساله ام  میگشتم و  فکر میکردم که کی و چطور تبدیل شد به آدم گاه غیر قابل تحملی تبدیل شد که الان هست؟

خیلی وقت بود طلوع خورشید رو ندیده بودم. گوشه از آسمون از پشت درختها صورتی شده. چرا موقع طلوع خورشید آسمون صورتی میشه؟

به دکتر میگم شما ایرانی هستین؟ لهجه فارسی دارین. میگه" این موقع شب آدمها هر  جور لهجه ای میتونم پیدا کنه اسپانیایی، عربی چینی.." هاها.

خب دیگه برم، شاید بتونم دو سه ساعتی بخوابم. تصمیم گرفتم برای مهمونی امروز کتلت ماهی درست کنم.

 

 

/ 1 نظر / 15 بازدید
پرژين

خوشحالم كه دوتاتون خوب هستيد بعد هم كتلت ماهى عاليه