شب بارونی

اولین روزی که اومدم  این خونه یک  غروب  پاییزی بود. از مدرسه برمیگشتم و  اومده بودم کلید  خونه جدید رو تحویل بگیرم. یکمی هم خرت و پرت خریده بودم که بگذارم توی یخچال . موقع برگشتن از یک خیابون تاریک  و پر از درخت رد شدم. بارون تندی میومد، خیابون خلوت خلوت بود من   بشدت احساس  غربت و تنهایی کرده بودم.توی این سه سال هنوز هم هر وقت از اونجا رد میشم یاد اون شب میفتم و غربتش.

/ 0 نظر / 11 بازدید