مردهایی که...

شنبه داره تموم میشه، و من از چهارشنبه دلم برات تنگ نشده.گاه و بیگاه تو رو میارم توی ذهنم ، فقط برای اینکه ببیننم که چی میشه، اما تو خیال پردازی جلو نمیرم ،میترسم که دوباره مبتلا بشم..بعد میبینم که هنوز خوبم. چیزیم نشده. توی تمام این 6-7 ماه این اولین باره که احساستم برای 4 روز ثابت مونده و 4 روز یاداوری یاد تو حالم رو بهم نریخته. و 4 روز پشت سرم هم تونستم از تو حرف بزنم و درد نکشم. شاید دارم به ساحل نجات نزدیک میشم . خدایا یعنی میشه؟
دیشب خوابهای عجیب و غریب میدیدم ، تنها 3 مردی که یه روزی عاشقشون بودم. هر سه تا توی یک خواب درکنار هم. داستان خواب یادم نیست ،..اما این یادمه که به یکیشون شدیدا احساس محبت میکردم . همون عشقی که واقعی بود و بعد از اینمدت دست نخورده مونده.. . که چقدر دوستش داشتم ،هم خودشو هم هرچیزی که مربوط به اون میشد.احساسم نه مالکیت بود نه بوی وابستگی میداد نه از نوع خودآزاری لیلی و مجنونی و شیرین و فرهادی بود. دوستش داشتم برای خودش، چون سزاوار د وست داشتن بود،مهم نبود که مال من باشه یا نه. جالبه حتی وقتی از گذشته اش تعریف میکرد نسبت به زنهای زندگیش احساس حسادت هم نمیکردم شاید حتی دوستشون داشتم. چون یک جواریی به اون مربو ط میشدند. توی خواب باهاش حرف میزدم اون خوشحال شده بود و خندیده بود. از خوشحالی صورتش برق میزد. شاید اگر اون حرفها رو توی بیداری بهش زده بودم الان همه چیز یک جوره دیگه بود. هیچوت نفهمیدم که اون فهمید یا نه،بدیش اینه که هیچوقت هم نیمفهمم.

پ ن. این موضوع قراره به عنوان top secret بین من و دوستم بمونه، ولی باید با یکی در موردش حرفم میزدم .. این دوست من  متاهله ،نه اهل جلب توجهو نه اهل شیطنت ، یک همسر فداکار و از آخرین بازماندگان  نسل درحال انقراض زنهای مطیع ایرانی مقیم کانادا، با سابقه یک ازدواج طولانی و بظاهر آروم.امروز برام تعریف کرد که توی محل کار جدیدش، که 2ماه هم از شروع اون نمیگذره، با یک آقای کانادایی اشنا شده. این آقا با انواع و اقسام روشها به ایشون ابراز علاقه کرده. دوستم اول بی تفاوت گذشته ولی کم کم توجهش جلب شده، بعد عادت کرده، بعد  دلش براش تنگ شده ،و امروز داشت بطور جدی درباره جدایی از شوهرش و ازدواج با این اقا فکرمیکرد.
در حالیکه کم مونده بود دوتا شاخ روی سر من سبز بشه ،بشدت برای خودش،پسرش و آینده اش نگران شدم....و فکر کردم چه کمبودهایی توی یک زندگی مشترک ادم رو به جایی میرسونه که به این راحتی و بخاطر کسی که تازه 2 ماهه باهاش آشنا شده و چیز زیادی از نمیدونه روی پرونده سالها زندگی مشترک خط بطلان بکشه....

/ 13 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آنن

برای اون دوستتون ناراحت و نگران شدم. اومدم چيزهايی رو بگم ديدم نمی تونم و در واقع ديدم هيچ چيز شايد نمی شه گفت. شب تاريک و سنگستان و من مست سبو از دست من افتاد و نشکست نگهدارنده اش نيکو نگه داشت وگر نه صد سبو نفتاده بشکست

عادله

واييييی. می دونی تموم اين زندگيهای به ظاهر آروم واقعن آروم نيست . مثل همه به قول تو اون زنهای نسل قديم . مثل مادر من و خيليهای ديگه . اونايی که مجبورن شرايط رو تحمل کنن و نشون بدن که خوشبختن درحاليکه اصلن اينطور نيست .

امين

سلام . من با تو موافقم خيلی وحشتناکه .خیلی زیاد.من هم مدتيه بهش فکر ميکنم مخصوصا که شهریور دوتا از کتابهای جومپا لاهیری رو خوندم و اين خانم نميدونم چرا به اين نوع مسايل می پردازه( انگار هندیهای امریکایی تبار کاری غیر از خیانت به همدیگه ندارند ) بعدش هم خوندن رمان مادام بوواری فلوبر باعث شد بيشتر حساس بشم. هر چند تو دنيای دور و برمون هم مثالش زياده ...

آنی

چقدر اين دوران زندگيش سخت گذشته که ميخواد تغيير به اين سريعی تو زندگيش بده

آنی

ترانه عزیزم ازت به خطر حرفهای قشنگ و درستت يك دنيا ممنونم.سعی ام و ميكنم دوست مهربونم

ژاندارک

نمی دونم ولی کم نيستن اين موارد. چند وقت پيش دوستم در مورد يکی از فاميلاش می گفت که تو سن ۴۰ سالگی از شوهرش جدا ميشه و ميگه که منو به زور به تو دادن! و بعدش برميگرده خونه ی پدريش و همسرش هم به سرعت با يه دختر جوون ازدواج می کنه! اينا همه ش به خاطر اينه که ما زندگيهامون بر منبای عشقه! يا اگرم واقعا بوده وسطاش ديگه يادمون ميره زمانی واسه چی بهم نزديک شديم.......

آتوسا

فکر کنم نبايد درباره دوستت زود قضاوت کنی. چون واقعاً نميدونی در زندگی اون چيزی گذشته. اما به هر حال دو ماه زمان کميه و از طرفی اصلاً بايد ديد اين فرد اهل ازدواج هست يا نه. بهش بگو از مشاور کمک بگيره.

ترانه

برای آتوسا بود

ترانه

آتوسا جان، من قضاوتی درمورد اون نمیکنم.فقط میگم که ما آدمها موجودات عجیب و پیشبینی نشده ای هستیم. روابط ما گا هی مثل سیب سرخی میمونه،که از درون طعمه هزار جور کرم کوچولوی بدجنس شده درحالیکه از درون پوسیده ، از بیرون تازه و سالم بنظر میاد ولی در واقع فقط منتظر یک تلنگر ه که از هم بپاشه...بهر حال هر چیزی که اتفاق میافته حتما دلیلی داره و باید اتفاق بیفته.

امیر مسعود

اول به اون آقا حسودیم شد ؛ زیاد زیاد - البته الان که تنهام چون قبلا (ولش کنم قبلا رو بهتره ..... شاید یه فرصت دیگه ) و بعد اینکه زندگی ها مثل گدشته نیست ؛ معیارها عوض میشه ؛ توقعها بالا رفتن ؛ حریمهای شخصی نقض میشن و آدمها زود عوض میشن تنوع طلبن ؛ و آستان تحملها پایین اومده . ...