آخرین روز مدرسه

امروز آخرین روز مدرسه بود. مصاحبه داشتم و وقتی رسیدم مدرسه بچه ها رفته بودن. والری همه چیز رو مرتب کرده بود.مونده بود  کلیدها و کارتم و آخر از همه لپتاپ عزیزم که تحویلشون دادم.آدم موقع خدداحافظیه که میفهمه دلش برای بعضی ها تنگ میشه . رفتم توی Day care دنبال چهره های آشنا،  Kenny عزیزم رو دیدم. Kenny یکی از بچه های محبوب منه که  وقتی کودکستان بود باهاش کار میکردم و الان کلاس دومه. بخاطر مسائل فرهنگی و  زبانی ( اسپاینایی زبانه) اشتباهی قاطی بچه های Special needs شده بود.  بعد از اینکه مدتی حمایت شد تونست خودش رو به همکلاسیهاش برسونه. عاشق خوندن بود و  وقتی کلاس اول بود از همه هم کلاسیهاش  بهتر میتونست بخونه . موقع خداحافظی بغلش کردم و گفتم  Kenny میدونی دوست دارم تو رو کجا ببینم؟ معلومه که میدونست هزار بار بهش گفته بودم که  آرزو دارم توی کالج ببینمش. مادر Kenny خیلی سخت کار میکنه تا بتونه زندگیشون رو اداره کنه. پدرش هم معلوم نیست کجاست. نمیدونم آرزوی من میتونه کمکی بهش بکنه یا نه.

/ 1 نظر / 5 بازدید
ریحانه

هربار اینجا رو چک میکنم منتظرم ببینم که نوشتی یه کار خوب در یه جای خوب پیدا کردی. مطمئن هستم که به زودی جایی میری خیلی عالیتر. راستی کریس بهت چیزی گفت آخرش یا نه؟![لبخند]