خواب یک دیوار دیدم

1-ظاهرا همینه که هست ،آدمیم و کاریش هم نمیشه کرد ،فقط سخت ترش نباید کرد

-2-چند شبه همش خواب میبینم. انگار که ذهنم بخواد خودشو از بارهای اضافی خلاص کنه.. خواب دیدیم، یه خونه ای هست که ماله منه ،انگار که یک اتاقشو به "میم" اجاره داده باشم. خونه احتیاج به تعمیر داشت، گچهای در و دیوارش ریخته بود. "میم" میخواست تا اونجا که میشه بیشتر بمونه ، مهلت چند ماهه میخواست،توی خواب میدونستم که داره زن میگیره و با خودم فکرمیکردم که این دیگه نهایت پرروییه ، اصرار داشتم که هرچی زودتر تخلیه کنه، سکوت کرده بود، و فکر میکرد طولانی ..درست مثل آخرین باری که گفتم اگر اجازه مرخصی بفرمایید، از زندگیون میرم بیرون . مدت طولانی نگاهم کرده بود و چیزی نگفته بود،انگار که داره عمیقا فکر میکنه... توی خواب رنج کشیده بودم. رنج واقعی، مثل بیداری.

 تفسیر خواب آسونه ،اون خونه دلمه  یا زندگیم ،که نیاز به تعمیر اساسی داره و اولین قدمش بیرون کردن کامل اونه. اون میخواسته با اصرار توش بمونه و من بیرونش کرده بودم.....

3- نگرانم. رفتن داره نزدیک میشه و من نمیدونم با این دیوار سیمانی ضخیم که بین من و زنبور عسل
( همون "آ" سابق) هست...زندگی در کنار اون چه شکلی خواهد بود.. نیمخوام بمونم،.. نمیخوام هم برم . برای توجیه رفتنم کلی دلیل میارم . به خودم میگم ، این آخرین تلاشه ،اگر شدکه چه بهتر اگر هم نشد طلاق میگیرم و کار یکسره میشه. به خودم میگم، اینطوری دیگه خاطرات "میم" اذیتم نمیکنه، به خودم میگم اینطوری میتونم یک کار خوب داشته باشم. اگر شد با اون میمونم اگر هم نشد جدا میشم، اینطوری حداقل پسرم هردومون رو کنا رهم داره....
به خود م میگم........به خودم خیلی چیزها میگم ولی ته دلم بشدت نگرانم و از قبل میتونم پیشبینی کنم که نتیجه چیه. من و زنبور عسل از آخرین روزهایی که با هم زندگی میگردیم هم کلی دورتریم.دیگه حتی از ته مونده احساس ضعف و وابستگی من که زمانی من رو به اون پیوند میداد هم چیزی نمونده. .اینو من میدونم اون هم میدونه. ولی تنهایی اینقدراذیتش کرده که با هم بودن رو ترجیح میده. بودن توی خانواده؟ نصف شدن مسولیت..؟ تنها نبودن..وقتی اینجا همه چیز رو نابود کردم و رفتم چی ؛ برگشتن راحته؟ بعد پسرم چی؟ میتونم دوبار برش گردونم؟........
وقتی زنبور عسل پیشنهاد کرد که یکبار دیگه امتحان کنیم من به تمام معنی داغون بودم دنبال یک جایی میگشتم برای رفتن برای فراموش کردن، میخواستم فرار کنم ، میخواستم خودم رو مجازات کنم شاید یا حتی "میم " رو. گفتم باشه، یک بار دیگه امتحان می کنیم....
خدایا....کاری که میکنم درسته؟برای اینکه تصمیم رو عوض کنم زیادی دیره نه؟ بعد پسرم چی؟ که مدام میپرسه پس کی میریم؟و خود زنبور عسل که منتظره تا دوباره صاحب خانواده بشه چی؟

/ 21 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اوليس

مادر تعميدی من سلام... حرفات خيلی نگرانم کرد داری با زندگی ات چه کار می کنی.. نمی دونم چی شده ولی دلم نمی خواد اشتباه کنی وبعد وقتی به خودت بيای که خيلی دير شده باشه .. زندگی ات رو خراب نکن.. پسرت .. بهش فکر کن.. به سلامت روانش و به جای خراب کردن بساز... يکی نيست بگه به من : رطب خورده کی کند منع رطب!

شهرزاد قصه گو

ديروز ۷۲ تا دلفين در جنوب ايران خودکشی کردن....پنج تا از اونا کاملا زنده بودن و توسط ماهيگيرا به قسمتای عميق دريا فرستاده شدن اما اين کار بی فايده بود.چون هر پنج تاشون دوباره برگشتن...می بينی ترانه؟...دلفينا حق انتخاب دارن.حتی اگه اين انتخاب نابودی خودشون و عمل شنيع خودکشی باشه!...(اين فقط يه مثال بود)...

شهرزاد قصه گو

کامنت قبلی بيشتر جنبه ی خبر رسانی داشت...بگذريم ...می خواستم اينو بگم:فکر کن/تصميم بگير/و اون وقت ديگه به تصميمی که گرفتی شک نکن. يه کوچولو پيشنهاد هم دارم:اگه رفتنو انتخاب کردی همه ی خاطراتت رو در خاک کانادا دفن کن و درست در لحظه ای که هواپيما رو خاک آمريکا فرود اومد به اين فکر کن که تازه متولد شدی مثل روح نوزادی که از آسمون به زمين فرستاده ميشه و زندگی رو آغاز ميکنه. ترديد رو از خودت دور کن. مطمئن باش هر تصميمی که بگيری بهترين تصميم ممکنه!

نيکيتاک

با احترام به آ و ميم و زنبور عسل و بقيه افراد و صد البته خود شما چون بنده محسور اين موسيقی وبلاگ شدم حواسم به سر جايش نميرود بلکه بتوانم چيزی بگويم که بشود گفت که منطقی ميباشد يه اطلاعاتی چيزی از آن موسيقی و يا حتی رخنه ای از صفر و يک های متداول ترانزيستوری اطلاعات باشد که چه بهتر .... دوباره ببخشيد ميخواهم از بينظريه مطلقم

آفتاب گردون

ميدونی تا آخر راه و نری نميدونی کجای خط زندگيت هستی. يه با ر ديگه امتحان کردن اميدوارم چيز زيادی از وقتت و نگيره و روحتو زخميتر نکنه ....آرزو ميکنم يه عالمه چيزای خوب در انتظارت باشه.

عسل

چقدر پيچيده؟پسرت چند سالشه؟دوباره ازدواج کردين؟

آنی

خيلی نكته قشنگی نوشته بود ترانه جونمدر كل زندگی يه بازی اونم از نوع قمار !

آنی

اون هيجان مال تغيیر ساعت بود.هيجان اينكه وقت دارم وبلاگ بازی كنم