خانه بزرگ

-دردم هنوز خوب نشده و میترسم  اولین روز مدرسه رو ناچار بشم خونه بمونم.

بخاطر یک کار اداری با هاچ تماس گرفتم  گفت که آدرس خونه اش رو عوض کرده. آدرس جدید رو  سرچ کردم دیدم که ۲ هفته پیش خونه خریده. یک خونه چهار اتاق خوابه بزرگ و قشنگ. دور و برش هم پر از چمن.

هم خوشحال شدم و هم دلم گرفت نمیدونم از چی. از اینکه ما نیستیم تا توی اون خونه زندگی کنیم؟ از اینکه توی خونه بزرگ تنهاست و کسی نیست که  خوشحالی و موفقیتش رو با هاش  قسمت کنه؟

از اینکه خونه من از خونه اون کوچکتر و ارزون تره ؟  از  اینکه از خونه ایرانمون سهمی به من نرسیده؟ از اینکه ۴ ساله که حتی به پسرک زنگ هم نزده؟ میدونم که نگرانشه و بهش فکر میکنه فقط از این میترسه که پسرک نخواد باهاش حرف بزنه. از نه شنیدن میترسه.

حتما این روزها خیلی هیجان زده و خوشحاله. پسرک گفت فکر میکنی بابا زن گرفته؟ گفتم نه فکر نمیکنم. فقط دوست داره که یک جای بزرگ داشته باشه.

/ 3 نظر / 23 بازدید
دوست قدیمی

ترانه جون میدونی که همیشه میخونمت چند باری ازت پرسیدم و با این نوشته های اخیرت بازم میپرسم نمیدونم اصلا اینکه ازت میپرسم درسته یا نه ولی با شناختی که ازت دارم میدونم خیلی راحت برخورد میکنی و ناراحت نمیشی ترانه فکر نمیکنی هیچکسی تو این دنیا کامل نیست فکر نمیکنی شاید با اینهمه افکارت و شرایطتت مخصوصا با حسی که برای پسرک داری بهتر باشه با هم باشین فکر نمیکنی شاید گذشت این زمان طولانی اون رو تحت تاثیر قرار داده باشه نمیدونم فقط میدونم هیچکی کامل نیست همه ما مجموعه ای از ضعف ها و تقص ها و حتما نقاط قوت هم ولی مهم اینه که بتونیم در کنار همه این مجموعه با هم زندگی کنیم نمیخوام و درست نیست اینها رو الان بهت بگم ولی ترانه خیلی بهت فکر میکنم هم به تو هم پسرک باهرا خودمو جات گذاشتم خیلی دوست دارم بیشتر باهات صحبت کنم

پرژين

امان از اين همه فمر

پرژين

منظورم فكر بود