عصرانه

عصر دوشنبه ست. امروز روز کارگر بود و یک تعطیلات سه روزه .برای همین بود که من تونستم برم مسافرت، یک  مسافرت بدون برنامه ریزی قبلی و با دست خالی. هاچ همیشه میگفت برای مسافرت اگر کردیت کارت توی جیبت باشه دیگه به هیچی نیاز نداری . ها ها یادش بخیر راست میگفت.دلم برای هاچ تنگ شده اما نه اونقدر که دلم بخواد کنارم باشه فقط اونقدر که به خاطراتش اجازه بدم به ذهنم راه پیدا کنن . با هم مسافرت زیاد میرفتیم و مسافرت با ماشین همیشه من رو یاد اون میندازه .

خونه خالیه پسرک نیست. منم و صدای ایرکاندیش و کیبورد. جای چیزی یا کسی اینجا خالیه. یک موجود اطمینان بخش. شاید مردی که همین الان روی کاناپه روبروی تلویزیون نشسته باشه. به کاناپه نگاه میکنم و از خودم میپرسم واقعا دلم میخواد چنین کسی توی زندگیم باشه؟ کسی که بمونه و نره ،یا کسی که  فقط هر وقت  که میخوام باشه؟ موضوع اینه که این آدمها به سادگی بهت نزدیک میشن . اونقدر آروم که نمیفهمی . بعد کم کم بهشون عادت میکنی و  میشن قسمتی از زندگیت. روحشون با روحت آمیخته میشه و وقتی میرن مدتها طول میکشه تا خودت رو دوباره جمع و جور کنی و بشی یک روح کامل.

زمان به عقب برنمیگرده. آدمهایی که از جوونی با هم بودن قصه های همدیگه رو خوب میدونن. با همدیگه خودشون و شرایط متخلف رو تجربه کردن. آدمهایی که بعدها میرسن نیمی از قصه زندگیت رو از دست دادن. وسط فیلم رسیدن انگار. هرچقدر هم براشون تعریف کنی مثل این نمیشه که باهم دیگه نشسته باشین و فیلم رو دیده باشین . صحنه های خنده دارش رو با هم خندیده باشین و باهم گریه کرده باشین.

باید دوش بگیرم لاک کهنه ام رو پاک کنم ولاک بزنم و آماده بشم برای فردا. یادم باشه از پسرک بخوام یخچال کوچولوم رو از انبار بگذاره توی ماشینم تا ببرم سر کار، خسته شدم بسکه هر روز ساندویچ کره بادوم زمنیی خوردم.

/ 2 نظر / 5 بازدید
nina

کاش یه اکانت اینستاگرام درست می کردی ترانه. نوشته هات رو با عکس می ذاشتی اونجا.

پرژين

خيلى نوشحالم كه از اين محيط كار راضى ترى كلاً خوشحالم كه ارامش دارى و خوشحالى