سهیلا

"ش" خواهر سهیلا 5 صبح زنگ زد ، وقتی دیگه انتظار نداشتم چیزی ار ماجرای مرگ سهیلا بشونم. "ش"  با همون صدای گرم و اشنا ی قدیمی تند و بدون وقفه همه چیز رو تعریف کرد.

12 سال بود ازسهیلا خبری نداشتم. آخرین بار که رفتم ایران توی خونه تهران پارسشون دیدمش ، نه اون خونه قدیمیه ، یکی دیگه. خواهرش "ر" موهاش رو مشکی تر از قبل کرده بود،اما سهیلا  چند تا رسفید گنده داشت. با تعجب گفت هایلات کردی ؟ تعجب کردم که تعجب کرده .شاید  اون ترانه قدیمی  که میشناخته موهاش رو رنگ نمیکرده.. ازو قتی  توی کانون پرورش فکری برای بچه هاقصه گاوها رو تعریف کرده بود تصمیم گرفته بود گیاه خوار بشه چون فکر کرده بود تغییر باید از یک جایی شرو ع بشه . دیگه اینکه افتخار میکرد  که زانوهای بدش باهاش همراهی کردن و تونسته بره قله دماوند. ..و به من گفت که شلوار چین برای زانون خوب نیست. و  ورزشهای زانو بهم یاد داد. همین ها یادم مونده...

 سهیلا کارش  رو رها کرده بود چون محیط پر فشار کاری رو دوست نداشت. خونه اش رو اجاره داده بود و بیشتر وقتش به طبیعت گردی میگشت. زندگیش ساده و عجین با طببیعتش رو دوست داشت و میگفت  خودش رو پیدا کرده.. علت مرگش  اما سرطان کبد بود.  وقتی دکتر گفت 6 ماه بییشتر فرصت نداره بغض کرده بود و تن به عمل جراحیه خطرناکی داده بود که بعداز اون 10 روز بیشتر زنده نموند..

من  که اینها رو شنیدم فقط گفتم چه خوب که زندگی رو دوست داشت . تسلیت؟ نه. گفتم چه خوب که زندگی رو دوست داشت. سهیلا وقتی خیلی جوون بود خودکشی کرده بود و من همه اش میترسیدم که نکنه دوباره... نمیدونم واقعا چه فرقی میکنه که آدم خوشحال بمیره یا نه؟ 

خیلی وقته دارم فکر میکنم. . اینکه آدم حق داره  کاری رو که دوست داره انجام بده، کاری رو که آسون تره؟ من چی دوست دارم واقعا؟  پسرک میگه کار اون یکجور فرار کردنه. من از خودم میپرسم هدف زندگی چیه؟ خوشحال بودن؟ خوشحال کردن؟ دینی که به دیگران داریم؟ نمیدونم .

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 25 بازدید