شانه هایت را...

با درد چکار میکنی؟
درد،سنگنین و فشرده، مثل یک گلوله برفی ، داغ.ناگهانی و سوزاننده
توی وجودت گیر کرده ، راهی برای بیرون امدنش نیست. .پوستت داره میسوزه، چشمت از گریه ، دلت از درد، همه وجودت داغه، داری می سوزی..

با خوشبینی بیمارگونه به ادمها ؟، وقتی همه دنیا میگن نه و تو میگی آره.. و بعد میبنیی که همه دنیا راست میگفتند و تو نه؟
وقتی اعتمادت نه به اون. . ..که به نوع بشر زیر سوال میره؟...

وقتی دلت میخواد نه برای خودت نه برای اون ...برای پست بودن آدمها ،برای حقیر بودنشون ،برای گندیدگی واژه عشق گریه کنی. زار بزنی؟ اونقدرکه اشکی نمونه؟
بهت دروغ میگه و تو میترسی دیگه هیچوقت نتونی به کسی اعتماد کنی؟
میخوای زار بزنی و شونه ای نیست؟
سعی میکنی شعر بگی ولی نمیتونی؟ شعر بدرد بخوری هم تو ذهنت نیست که خودتو باهش اروم کنی؟
میخواهی سرتو بکوبی به دیوار ولی....
و این موقعها خدا چقدر نزدیکه...
ویک شونه برای گریه کردن بس نیست
راستی.... شونه هاتونو به من قرض میدین؟

پ ن:
پدر فرزین امروز فوت کرد، دنبال شانه ای می گشتم ، ولی خودم شانه ای شدم.

/ 19 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رها

ترانه عزيز آدرس وبلاگت رو اشتباهی تايپ کرده بودی بنابراين من دوتا کامنت تو وبلاگ خودم برات گذاشتم با اين پست آخرت رو هم با تمام وجودم لمس کردم

رها

زيبا بود و مثل زندگی تلخ آروم و شاد باشی

استروفل

روحش شاد...اگه بتونی کسی رو آروم کنی حتما برات احساس خوبی به وجود مياد..فکر کنم خودتم اروم ميشی

استروفل

خوب برای تمرين از چی بايد شروع کنيم؟

آتوسا

گاهی وقتی خودت نياز به کمک داری،‌نياز ديگران باعث ميشه که قوی بشی و شونه هات رو تکيه گاه شونه های ديگه کنی و ميفهمی که خيلی قويتر از اونی هستی که خودت فکر ميکنی.

جاهد

انگار همين ديروز بود؛ آقاجون هميشه مي‌گفت: «يک دودکش برای قلبت درست کن!». بی هيچ حرف و حديث٬ اين‌جای سينه‌ام گرفته؛ قلبم! قلب است ديگر٬ کارش حساب و کتاب که ندارد... يک روز مي‌خواستيم دنيا را عوض کنيم٬ حالا مي‌بينيم انگار اين خودمانيم که عوض شده‌ايم! تا حالا راه بيفتم تا از ياد کسی هم که حالا يادش هم دارد از خاطرم مي‌رود٬ فرار کنم! فرار کنم به سوی آيينه با سرعــتی از باد بيشتر...! خوب که نگاه مي‌کنم٬ مي‌بينم انگار عوض شده‌ام! دلم برای خودم تنگ مي‌شود! بعد٬ برای خودم يک آگهی چاپ مي‌کنم: «گُم شده‌ام!»؛ «روزنامه‌ای مچاله پرت کردی: برنگرد!»... برنگردم؟! ولی من هنوز به اين اميد مانده‌ام که برگردم؛ که دست خودم را بگيرم و ببرم به يک جای دور؛ دورِ دور در سفری پريشان به همان قصّه‌های کودکي‌ام که انگار از آن‌جا آمدی...!

جاهد

ببخشيد؛‌ نمي‌تونم بيشتر از اين در مورد اون فرد توضيح بدم. يعنی اجازه ندارم... پيشنهاد مي‌کنم خودتون بهش فکر کنيد. . وقت بخير.

سهیل: توی هفت آسمون تو تک ستاره مني

سلام طاعات قبول گیرند همه روزه و من گیسویت جوینده همه هلال و من ابرویت از جمله این دوازده ماه تمام یک ماه مبارک است و آن هم رویت سجاده تنهايي ام را در دشت نيلوفران نيايش مي گسترانم بنفشه هاي دعا بر قنوتم مي رويد : «يا انيس من لا انيس له » مي خواهم امشب از ترنم جانبخش نياز لبريز باشم دستهايم را به سوي آسمان لطف تو گشوده ام تا از شکوفه هاي رحمت سيرابم کني سرشار از گناهم در بند منيتها اسيرم غفلت امانم را بريده است نفس سرکش اسب رهوار دلم را به گل نشانده است نه تابي براي ماندن نه گامي براي رفتن و نه رويي براي نگريستن وجودم مالامال از وهم و تهي از معنويت «ان الانسان لفي خسر» التماس دعا موفق و برقرار باشيد