سرخ سرخ

ظرفهای چینی و ظر فهایی که دم دست نبود بسته بندی شد. کتابها هم همینطور.

فکر کردم که بعداز ازدواج این دهمین باره که دارم اسباب کشی میکنم. اینور که اومدیم  توی هیچ خونه ای بیشتر از سه سال نموندیم. درحالیکه من تموم دوران مجردیم رو توی یک خونه گذروندم.  یعنی قبل از ازوداج دچار هیچ اسباب کشی نشدم . فکر کردم که مفهوم خونه توی ذهن من با مفهموم خونه توی ذهن  پسرک حتما خیلی فرق داره. برای من خونه یعنی بچگی نوجوانی بز رگ شدن .. برای پسرک یعنی توقفهای کوتاه ، بی ثباتی.

ظرفها رو که بسته بندی میکردم انگشتم برید و  خونش که قطره قطره روی دستشویی سفید چکید فکر کردم که این خون قرمز شبانه روز توی بدنم مثل ر ودخونه خستگی ناپذیری جریان داره و من هیچوقت بهش فکر نمیکنم. در واقع به خیلی از چیزهایی که توی بدنم اتفاق میفته فکر نمیکنم و اونها با وفاداری کامل وظیفه شون رو انجام میدن .

فردا ساعت 9 صبح باز رس میاد خونه جدید . دوساعتی طول میکشه و منهم باید اونجا باشم تا کارش تموم بشه.

فعلا همین برم بخوابم.

 

/ 3 نظر / 32 بازدید
مریم

سلام عزیزم خوبی امروز اتفاقی با مبتون آشنا شدم با خوندن چند پست حس کردم تو آموزش یا مدرسه هستید خوشحال میشم اجازه بفرمایید از تجربیات گهربارتون استفاده کنم

پرژين

اميدوارم خونه جديد پر از شادى باشه

ریحانه

خسته نباشی. اسباب کشی کار آسونی نیست. کاش اونجا بودم و میتونستم کمکت کنم.