امروز هم ثبت شد

حالم از هرچی  شلوغی  و پشت ترافیک موندنه داره بهم میخوره. از  خیابونهای یک طرفه ای که باید هزار بار برای پیدا کردن یک لقمه پارکینگ توشن بالا و پایین بری ، از علامتهای گردش به چب/راست  ممنوع و عابرهایی که هر وقت دلشون میخواد از خیابون رد میشن. ناچار شدم  4 بار دور پنرا برد روبرای پیدا کردن پارکینگ  طواف کردم.

کی بود دلش برای downtown و  شهرنشینی  تنگ شده بود؟  من نبودم! خوبه آدم هفته ای یکبار بره داون تان تا قدر زندگیش رو بدونه.

سه تا مصاحبه داشتم. یکیش اشتباهی دبیرستان از آب در اومد. یک ساختمون قدیمی و  مجلل ، تو مایه های  کاخ دادگستری یا مجلس ،با درهای چوبی زرشکی براق و سقفهای بلند و تزیینات طلایی. انگار که وارد کتاب  تاریخ آمریکا شده باشی. جلوی درمدرسه گارد  security مردم رو بازرسی بدنی میکرد . کیف و بقیه وسائل هم از زیر metal detector رد میشد. پرسیدم شما معلمها رو هم هرروز چک میکنین؟ گفت نه فقط دانش آموزها روو مراجعین جدید رو که نمیشناسیم.

مدرسه بعدی توی یک کوچه سنگفرش بود که  از وسطش  ریل اتوبوس برقی میگذشت. ریل اتوبوس از دو طرف یکجایی قطع میشد، معلوم بود که از قدیم مونده و نمایشیه  .از مغازه های دو طرف کوچه گلدونهای گل صورتی آویزان بود. کوچه  قشنگی بود و آدم رو یاد کوچه پس کوچه های پاریس می انداخت.    مدیر مدرسه که  موهاش رو دمب اسبی کرده بود و  چتری داشت ، خیلی بد عنق بود تمام مدت حتی یک لبخند هم نزد نه با لبهاش و نه حتی با چشمهاش.

مدرسه بعدی توی Ca pital H i ll  بود. معلمی که با من مصاحبه کرد لباس اسپرت نارنجی پوشیده بود و موهاشو از ته زده بود. دوچرخه اش هم کنار اطاقش پارک شده بود. هیچ آرایشی نداشت ، نمیدونم شاید لزب ین بود. کاش میشد پرسید، ببخشید آیا شما ل ز ب ین هستین؟ ها ها. نه نمیشه، به کسی مربوط نیست. مراسم فارغ التحصیلی کودکستانیها بود و ماشینم توی پارکینگ گیر کرده بود. ناچار شدم بمونم و مراسم رو تماشا کنم.

خب همین. امروز هم ثبت شد.

 

 

/ 0 نظر / 5 بازدید