شب یکشنبه دوباره

شب یکشنبه ست و زندگی جریان داره و اتفاق هیجان انگیزی نمیفته. ماشین رو میگذارم برای فروش  دوتا مشتری میان مبیبنینش. یک پیرمرد چینی بد اخلاق که میخواد به من ماشین فروختن یاد بده..و  یک آقا  و خانم ایرانی. خانمه دو ساله اینجاست و آقاهه ۱۸ سال. فکر میکنم که خدا عاقبت این ازدواجهای از راه دور رو به خیر کنه. یکی دونفر دیگه هم زنگ میزنن ولی سر قیمت به توافق نمیرسیم.  هر چی فکر میکنم یادم نمیاد کی بود که گفته بود ازدواج با دختری که تازه از ایران اومده مثل baby sitting میمونه.

یخچال پر از سبزیجاته و این هفته باید مثل بزغاله سبزیجات بخوریم تا خراب نشن.

هوا امروز کاملا خنک و پاییزی بود.دلگیری های من کمتره اما هنوز مثل اون موقهایی که آدم از خواب بیدارمیشه و فکر میکنه چه خوبه که زنده ست، خوشحال نیستم.

 

امروز فکر کردم که پسرک چه نقش مهمی توی زندگیم داره و  چقدر ازش یاد میگیرم. چقدر باعث میشه باورهام رو  دوباره ارزیابی کنم.

 

/ 2 نظر / 23 بازدید

پست هایت دنبال میشود با احترام امیر

پرژين

ترانه جان baby sittingيعنى چى؟