امروز ما

  ۱۰ صبحه ، منتظرت نیستم. در  میزنی و  من با موهای آلفا آلفا در و برات باز میکنم. تو  فکر میکنی مستقیم از رختخواب اومدم بیرون اما من یک ساعتی هست  که دارم وبگردی میکنم. بنظر میاد دلت برام یکمی سوخته،از فرصت استفاده میکنم ،بدم نیمادکسی  یکمی نازم رو  بکشه،  میگم  آره ،بدجوری حوصله ام سر رفته.   میگی حاضر شو بریم بیرون. فکر میکنم توی این یه لقمه جا بیرون یعنی کجا؟ اما باز مثل بچه ها ته دلم ذوق میکنم،  بیرون  حتما  یه جای عجیب و مرموز لابلای  همون خیابوناییست که خودم روزی هزار بار ازشون رد شدم. خیلی وقته دوتایی بیرون نرفتیم . تا ظهر میگردیم چند کار اداری و انجام میدیم الکی به این فروشگاه و اون فروشگاه سر میزنیم..من اصلا گرسنه ام نیست اما توی ذوقت نمیزنم. میریم نهار میخوریم.، تو انگار میخوای بیشتر بشینی ، اما من دلم میخواد فرار کنم..نشستن اینطوری بیکار  روبروی تو برام سخته، حس میکنم یه چیزی سر جاش نیست .شاید برای اینکه نمیتونم  نگاهم رو پر از احساسی کنم که ندارم یا اینکه تحمل لحن شبه رومانتیکت وقتی داری در مورد نرخ بهره خونه صحبت میکنی و وانمودمیکنی همه چیز خوبه برام سخته.یا فکر میکنم این روبرو جای کس دیگه ای رو گرفتی؟

به هرحال مرسی از مهربونیت.

   + ترانه - ۸:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧