﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>بدون ویرایش</title>
    <description>taraaaneh's description</description>
    <link>http://taraaaneh.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>ترانه</managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 23 Feb 2012 00:24:48 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>ص</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;آه،...بنظر شما میشه تاندون پاره شده رو با تفکر مثبت خوب کرد؟ این دکتره کلافه شد بسکه ازش سوال کردم و وسط حرفش پریدم. وقتی آدم تمرکز می کنه باید بدونه روی&amp;nbsp; چی تمرکز کنه مثلا اینکه پارگی کجاست تاندون چه رنگی تاندونه کجا رو به کجا وصل میکرده...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;کاش یکی برای من یک ارتوپد خوب این دور و برها پیدا میکرد. دکتر پیدا کردن برای من خیلی سخته. کایروپرکتوره گفت که کاری ازدستش برنمیاد و با هم دست دادیم و اومدم بیرون. دکتر ارتوپد احتمالا یک چیزهایی تزریق میکنه تو مایه سترویئد&amp;nbsp; و اگر جواب ندارد&amp;nbsp; جراحی؟&lt;img title="گریه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/20.gif" alt="گریه" border="0" /&gt;&amp;nbsp;بعد کی ازمن مواظبت می کنه؟ کارم چی میشه؟ درسم چی میشه؟ دعا کنین پارگی تاندون دستم خودبخود خوب بشه.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;هوا خیلی آفتابی و قشنگ بود امرو ز. من&amp;nbsp; حتی ژاکت زمستونی نبرده بودم. داشتم فکر میکردم که این 5-6 ماهه توی مدرسه چقدر چیزهای جدید یاد گرفتم هرچی بگذره&amp;nbsp; هم بیشتر یاد میگیرم و کارهای سخت برام هی آسون و آسون تر میشن . دیروز بچه ها توی کلاس از مراسم فارغ التحصیلی حرف میزدن، گفتم که برای اکثریت کلاس این کورس کورس آخره . میگفتن که لباس رو میخرن یا اجاره میکنن و از این حرفها...فکر&amp;nbsp;فوق لیسانس گرفتن احساس خوبی بهم میده. کار نیمه تمومیه که تمومش میکنم. این روزها خیلی بخودم افتخار میکنم .نه برای جایی که هستم ، بیشتر برای اینکه بعد از احساس شکست کامل توی تقریبا همه زمینه ها تونستم دوباره از جام بلند بشم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://taraaaneh.persianblog.ir/post/1245</link>
      <author>ترانه</author>
      <comments>http://taraaaneh.persianblog.ir/comments/524/8975642/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-524.post-8975642</guid>
      <pubDate>Thu, 23 Feb 2012 00:24:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ش</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;الان از کلاس برمیگردم. به اندازه آدمی که بشتر از 12 ساعت بیرون از خونه بوده خسته نیستم. روزهایی که کلاس دارم یکجورایی خوشحالم. توی کلاس 19نفریم از 24-25 تا 50 وخورده ای و شاید هم 60. امروز فکر کردم اینجا چقدر عادیه که یک ادم مثلا 60 ساله بیاد فوق لیسانس بگیره و کیفیت زندگیش رو بالا ببره..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;دلم امروز بشدت میخواست که با کسی عشق بازی کنم. حتی در مورد "م" خیالپردازی کردم. بعد فکر کردم چقدر برام غیر ممکنه که بعد از عشق بازی با کسی احساساتم نسبت بهش خنثی بمونه. احتمالا یا عاشقش میشوم و یا بشدت احساس رنجش میکنم... خب این یعنی که هورمونهام داره برمیگرده به حالت طبیعی. وقتی زنی یا مردی بگه که میلی به جنس مخالف نداره یا وقتش رو نداره یعنی یک چیزی سر جاش نیست.. یک چیز خیلی مهم که زندگی رو رنگ آمیزی و قشنگ میکنه.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;پرزنتیشن هفته آینده که بخیر بگذره یعنی کورس تموم شده، فقط میمونه یک پرزنتیشن دیگه که بیشتر جنبه تفریحی داره و نمره زیادی هم نداره.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;برای فردا کار دارم. روز پنچشنبه جلسه IEP یکی دیگه از بچه هاست باید برای فردا یک چیزهایی رو اماده کنم و با منتورم چک کنم. essay برای پذیریش پاییز نصفش تموم شده. یک چیزی نوشتم که آه از نهادشون بلند میشه.. .بگذریم. برم لباس عوض کنم تا بعد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;به طرز نوشتنم نخندین خسته ام و وقت و حوصله ویرایش ندارم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://taraaaneh.persianblog.ir/post/1244</link>
      <author>ترانه</author>
      <comments>http://taraaaneh.persianblog.ir/comments/524/8968693/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-524.post-8968693</guid>
      <pubDate>Wed, 22 Feb 2012 02:19:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>س</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;صبح رفتم MRI توی یک ساختمان بزرگ پزشکی&amp;nbsp;که خیلی به مانزدیکه . تکنیسینه مرتب حالم رو چک میکرد آخه بعضی ها از اینکه توی فضای سربسته باشن میترسن .من مشکلی با اون تو بودن وحتی اون سر وصدای وحشتناک نداشتم ولی دستم توی اون&amp;nbsp;موقعیت ثابت بشدت درد گرفته بود و دردکم کم داشت غیر قابل تحمل میشد.. اونجا که بودم چند لحظه ای یاد مردن افتادم و فکر کردم که موقعی که دارم میمیرم اصلا دوست ندارم تنها باشم . دوست دارم کسی که دوستم داره دستم رو گرفته باشه ، نمیدونم چه کمکی میکنه واقعا ولی تنهایی مردن خیلی غم انگیزه .سی دی&amp;nbsp; ام آر آی رو آوردم خونه ولی چیزی ازش سر در نمیارم بیادمنتظر شم که نتیجه رو بفرستن .دیروز تا دیروقت کار میکردم و اون چیزی که باید مینوشتم تقریبا تموم شد. امروز حداقل دوتا کار خیلی مهم دارم که باید حتما انجام بشه. ازوقتی که درسهام شروع شده هیچ تعطیلاتی&amp;nbsp; رو نتونستم با خیال راحت بگذرونم. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;راستی به توصیه خواهرم گیاه آلو ئورا خریدم. یک برگ گنده تیغ داره مثل یک کاکتوس بزرگ ( درواقع احتمالا یکجور کاکتوسه). شیره اش رو زدم بصورتم، بجای ژل زدم به موهام و شربت هم باهاش درست کردم.. دیگه؟ دیگه اینکه امروز ایمیل ها توی تهران قعطه خواهرزاده ام بشدت عصبانی بود.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://taraaaneh.persianblog.ir/post/1243</link>
      <author>ترانه</author>
      <comments>http://taraaaneh.persianblog.ir/comments/524/8959350/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-524.post-8959350</guid>
      <pubDate>Mon, 20 Feb 2012 15:19:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ز</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;چرچ نرفتم امروز.&amp;nbsp; دیگه نمیارزه که 3 ساعت براش وقت بگذارم. دلم میخواد یک کورس مناسب پیدا کنم برای نوشتن که&amp;nbsp;مفیدتر باشه و مثل الان homework نداشته باشه و&amp;nbsp; صبحهای شنبه&amp;nbsp; هم باشه.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;خواهرم و همسرش عید میان اینجا. کلی کارهست. تمیز کردن خونه و ...سبزه هم میخوام سبز کنم...خوشحالم که میان.باورکردنی نیست ولی عید که بیاد 6 ماهی میشه که جدا شدم و ظاهرا میتونم برای طلاق اقدام کنم...خدایا کی حوصله و وقت اونهمه کاغذبازی رو داره .&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://taraaaneh.persianblog.ir/post/1240</link>
      <author>ترانه</author>
      <comments>http://taraaaneh.persianblog.ir/comments/524/8948114/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-524.post-8948114</guid>
      <pubDate>Sat, 18 Feb 2012 17:03:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ر</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;تولد "ف" بود بعد از مدرسه رفتم براش یک قاب عکس که شبیه درخت بود خریدم. بعد رفتیم همون رستوران همیشگی توی مال .درختها رو کلا خیلی دوست دارم و هرچیزی که شبیه درخت باشه. قاب عکس درختی، شمع درختی... صندلی درختی و .... منظورم چوب درخته..شاید توی زندگی قبلی درخت بودم یا پرنده ای که لونه اش روی درخت بوده....&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;دستم امروز درد میکرد.وقت ام آر ای گرفتم برای دوشنبه. اینطوری مفهمم اون تو چه خبره.یک درد طولانی آدم رو خسته میکنه... چقدر توی مال لباسهای قشنگ هست کفشهای قشنگ لباس خوابهای قشنگ...فکر کردم وقت این کورس رو تموم کردم برای خودم جایزه چی بخرم؟ شاید یک لباس خواب خوشگل. یک لباس خواب خوشگل به آدم احساس خوبی از خودش میده... خیلی وقته لباس خوابهای خوشگل نپوشیدم...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://taraaaneh.persianblog.ir/post/1239</link>
      <author>ترانه</author>
      <comments>http://taraaaneh.persianblog.ir/comments/524/8938598/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-524.post-8938598</guid>
      <pubDate>Fri, 17 Feb 2012 03:05:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ذ</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;الان از راه رسیدم.یکجورایی انگار سرما خورده ام. صبح هم قرص ضد افسردگی رو یادم رفته بودم بخورم و فکر میکردم حالا مثلا چی قراره بشه که&amp;nbsp;آب از آب تکون نخورد.. رفتم کایروپرکتور. میگه که دستم اونطوری که انتظار داشته خوب نشده و بهتره برم ام آر ای. احتمالا تاندونی چیزی مشکل داره... شاید قبل از ام ار ای برم فیزیوتراپی. شاید از اول هم باید میرفتم فیز یوتراپی.. نمیدونم فعلا خسته ام.فردا صبح جلسه یکی از بچه هاست. باید چند تا ایمیل بفرستم و یک چیزهایی رو مرور کنم. . حال شام درست کردن ندارم. شاید کالباسهای توی یخچال رو بخوریم اگر چیزی مونده باشه. یا یک املتی چیزی. راستی دوشنبه تعطیله اصلا حواسم نبود. اینطور وقت بیشتری دارم به کارهام برسم. فعلا همین.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://taraaaneh.persianblog.ir/post/1238</link>
      <author>ترانه</author>
      <comments>http://taraaaneh.persianblog.ir/comments/524/8931793/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-524.post-8931793</guid>
      <pubDate>Thu, 16 Feb 2012 00:15:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>د</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;هورا.. اولین پرزنتیشنم&amp;nbsp;تموم شد.کارهایی که توی لیستمه:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;امشب یک چیزی رو آماده کنم&amp;nbsp;که فردا با منتورم چک کنم برای روز پنجشنبه.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;پنجشنبه&amp;nbsp;&amp;nbsp;IEP میتنیگ یکی از بچه هاست .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;تولد دوستم هم امروز بود باید قرار بگذاریم ببینیمش.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;برای سه شنبه دیگه باید یک چیزی آماده کنم که هنوز هیچ کاریش رو نکردم و تاحدی ترسناکه.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;دیگه؟ یک&amp;nbsp;IEP&amp;nbsp;میتنیگ دیگه برای پنجشنبه آینده.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;یک پرزنتیشن طولانی و سخت با یک گروه ناجور برای 28 فوریه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;نوشتن essay برای پذیرش&amp;nbsp; دانشگاه.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;یک پرزنتییشن برای نمیدونم چندم مارچ.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;بعد هم حتما نوبت IEPمیتنیگ بقیه بچه هاست&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;این وسطها باید کارهای مالیاتیم رو سر و سامان بدم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;دیگه.. اگر خواهرم اینا بیان باید خونه رو تمیز و مرتب کنم...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;همه اینکارها رو که کنم هم کورس تموم شده و هم سال تحصیلی و بعد کورس جدید شرع میشه . یک ماه آگوست رو فرصت دارم تا نفس بکشم.&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://taraaaneh.persianblog.ir/post/1237</link>
      <author>ترانه</author>
      <comments>http://taraaaneh.persianblog.ir/comments/524/8925613/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-524.post-8925613</guid>
      <pubDate>Wed, 15 Feb 2012 01:17:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ح</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;از اینهمه ریلکس بودن ( بیخیالی ؟ )بسیار خوشحال و مشعوفم. مثلا امروز&amp;nbsp; دیر رسیدم مدرسه، میدونستم که&amp;nbsp; مینتنیگه ولی مطمئن نبودم که صبحه یا بعداظهر چون تقویم رو چک ندره بودم،&amp;nbsp;ولی انگار نه انگار به خودم گفتم خب که چی؟ فوقش نمیرسم . آدم رو که اخرا ج نمیکنن برای از دست دادن یک میتنیگ.&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;اگر چند ماه پیش بود دلم مثل سیر&amp;nbsp; وسرکه میجوشید و خودم رو کلی سرزنش میکردم که چرا دیر از خونه اومدم بیرون. خلاصه وضعیت بسیار خوبیه&amp;nbsp;و بسیار راضیم. دلم میسوزه برای حرص و جوشهایی که الکی توی زندگی خوردم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://taraaaneh.persianblog.ir/post/1236</link>
      <author>ترانه</author>
      <comments>http://taraaaneh.persianblog.ir/comments/524/8919838/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-524.post-8919838</guid>
      <pubDate>Tue, 14 Feb 2012 03:38:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ح</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;روحم نیاز به &amp;nbsp;موزیک داره، موزیک&amp;nbsp;خوب. شاید کلاسیک... اما سواد موسیقیایم زیر صفره. یک چیزی میخوام که روحم بفهمش که روحم لذت ببره. مثل یک شربت خنک توی گرمای تابستون یا یک شیر کائوی داغ زیر برف. از موزیک کلاسیک تنها چیزی که میدونم چندتا اسمه همین... نه وقت و&amp;nbsp; حوصله گشتن دارم و نه میدونم که از کجا باید شروع کنم..کسی میتونه بهم کمک کنه؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://taraaaneh.persianblog.ir/post/1235</link>
      <author>ترانه</author>
      <comments>http://taraaaneh.persianblog.ir/comments/524/8913619/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-524.post-8913619</guid>
      <pubDate>Mon, 13 Feb 2012 04:11:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چ</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;صبح یکشنبه ست. از پشت پنجره نگاه میکنم ،روی چمنها یکمی برف نشسته. چیزی که&amp;nbsp; سر در نمیارم اینه که گلهای اینجا چطور توی این زمستون دوام میارن؟ بعد از این برف و سرما ،بنفشه هایی که جلوی کتابخونه کاشتن هنوز زنده اند&amp;nbsp;&amp;nbsp; ..اون قدیمها بهار که میشد بابا باغچه خونه رو شخم میزد و از فروشنده های دوره گرد بنفشه میخرید. بنفشه برای من به معنی تموم شدن زمستون و اومد بهار بود.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;خواهرم عروسکهای کوچولو بافتنی درست&amp;nbsp; کرده. موهاشو هم کوتاه کرده و خیلی بهش میومد.گفت برای من هم عروسک درست کرده تا توی آشپزخونه آویزون کنم. من بهش ماگی &amp;nbsp;( لیوان) رو شبیه گورخره و توش&amp;nbsp; چایی و آب میخورم نشون دادم . یک زنجبیل تازه هم بهش نشون دادم تا بحال زنجبیل تازه ندیده بود.&amp;nbsp; بهشون گفتم که دلم برای دیدن منظره های تهران از پشت پنجره تنگ شده. برای همه اون خاک و خلهای ساختمون سازی برای صدای فروشنده های دوره گرد. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial black,avant garde; font-size: medium;"&gt;دیگه همین. خونه در امن و امانه پسرک رفته دوش بگیره من هم دارم برای پرزنتیشن روز سه شنبه آماده میشم .کیک هم درست میکنم. دارم فکر می کنم بجای این کیکهای آماده ،&amp;nbsp; دستورهای مخلتف رو از توی اینترنت امتحان کنم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://taraaaneh.persianblog.ir/post/1234</link>
      <author>ترانه</author>
      <comments>http://taraaaneh.persianblog.ir/comments/524/8911620/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-524.post-8911620</guid>
      <pubDate>Sun, 12 Feb 2012 17:58:05 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
