هنوز میشه خوب بود

با اینکه سعی کردم همه چیز به نرمی و تدریجی اتفاق بیفته اما حجم تغییر هنوز خیلی زیاده . احساساتم خیلی متناقصنداز یک طرف شور و شوق رفتن به خونه جدید، کار جدید ،زندگی و  نقشهای جدید و از طرف دیگه دلتنگی و ترس برای  چیزهایی که  پشت سر میگذارم و از دست میدم. این اولین باره که تنهایی مسئول زندگی خودم هستم  .درآمد من توی  سالهای زندگی به اصطلاح مشترک و قبل از اون ، غیر از مدت کوتاهی توی کانادا ، همیشه یک چیز لوکس و تزئیینی بشمار میومد. انگار که داشتم لطف میکردم که کار میکنم ،زندگی کسی به من وابسته نبود، اما الان هست.به  نقش  جدید زیادعادت ندارم اما بهم این احساس رو میده که بعد از همه این بالا و پایین شدنها  هنوز دوباره میشه خوب بود...نمیدونم از کی  ولی خیلی وقته دیگه از  خودم عصبانی نیستم. احساس شکست و وقت تلف کردن نمیکنم. ا حساس نمیکنم که با اشتباهات وحشتناکم همه زندگیم رو نابود کردم ...دوباره برگشتم به جایی که باید باشم.حالا باید سخت تلاش کنم که بخوبی از عهده اش بربیام و حفظش کنم.لبخند

   + ترانه - ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠