تهش تلخه..

از  ساعت 6:30 بیدارم. سردمه، گرسنمه. ساکهای کتابها و سائل اضافی هنوز گوشه اتاقه.دیشب خواب دیدم مدرسه هستم و  معلم دوتا از کلاسها یی که پشت سر هم داریم نیومدن. احساس  خوشحالی میکردم  و خلاص شدن از نگرانی تکالیفی که انجام ندادم. چیزهای خوب دیگه ای هم بود که  یادم نیست .دلم میخواد برای کسی حرف بزنم حرفهای منفی ، بدون اینکه راه حل بشنوم . با این خانم مشاور نمیشه. وقتی میرم پیشش میل غر زدنم روبه کل از دست میدم. اونی که قوی و محکمه و میدونه چی میخواد میاد بیرون و  اون یکی که نگرانه  و ترسیده همونجا میمونه .بعد از مشاوره هم نه بهتر میشم و نه بدتر .درست برعکس اون مشاور قبلی که  وقتی میومدم بیرون یک چیزی فرق کرده بود ،انگار که باری رو زمین گذاشته بودم .غیر از خودش، یک مقدار زیادی بخاطر فضای اتاقشه که پنجره بزرگ سبز داره و آدم همه چیز رو ورشن و امیدوار کننده میبینه؟

 هاچ که میدونه من تصمیم قطعیم رو گرفتم  از تلاش برای بهتر کردن اوضاع نا امید شده میره توی اتاقش و در رو مینده. با پسرک هم حرف نمیزنه. فضای خونه سنگینه. منتظره که پسرک ازش معذرت خواهی کنه. پسرک نمیخواد که معذرت خواهی کنه. میگه احساسم رو گفتم، ازش متنفرم.  دلم نمیخواد رابطشون اینطوری بمونه. من و هاچ تنها فامیلی هستیم که اون توی این کشور داره.  اگر برای من اتفاقی افتاد؟ اگر دیگه من نبودم؟ اون وقت توی دنیا تنهای تنها میشه. کسی نیست که ازش حمایت کنه .این من رو خیلی میترسونه.

 چرا نمیرم دنبال خونه؟ چرا نمیرم پیش وکیل ؟انرژیم برای استارت زدن کافی نیست ..از کار جدید هنوز مطمئن نیستم.دیروز زنگ زدم به به HR دپارتمان گفتم که  بهم offer  دادن اما کسی از اونجا تماس نگرفته . گفت که سرشون خیلی شلوغه و ممکنه  تا آخر هفته دیگه. باید زنگ بزنم یکجورایی مطمئن تر بشم که اصلا توی لیست کسانی که قراره باهاشون تماس بگیرن هستم یا نه.

افسرده نیستم ولی ته دلم غمگینم. احساس از دست دادن میکنم.  احساس کسی که برای مدت طولانی میخواد بره مسافرت . پسرک هم غمگینه. هاچ هم غمگینه.  . آدم دوست داره که حوادث  رو به میلی خودش سانسور کنه. واقعا ما چقدر خاطرات خوب باهم داشتیم ؟ دلم داره از حالا تنگ میشه برای چیزهایی که وجود خارجی نداشتن اصلا .برای روزهایی که وقتی با دقت نگاه کنی میبینی که بهت خوش نگذشته ته بیشترشون طعم تلخی میده... شاید هم بودن. شاید یادم نیست. حتما لحظه ها و ساعتهای  خوبی هم بودن. ولی کوتاه و کم دوام و گم شدن لابلای اون همه نفهمیدن و تنهایی.

من چقدر دلم میخواد الان برم دستهای هاچ رو بگیرم و باهاش حرف بزنم. چقدر دلم میخواست میشد، میتونست باهام حرف بزنه. اون سکوتش رو با خودش به گور میبره. تلخه خیلی تلخه نه؟

پ.ن: آتوسا جون مرسی از کامنتها. من نمیدونم برای تو کجا باید بنویسم؟وبلاگ قبلی؟ ایمیل؟ همین جا؟

 

   + ترانه - ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠