دو هفته آخر..
شما هم مثل من با ماشنیتون رابطه عاطفی برقرار میکنید؟ من و پسرم ماشنیها رو که میبینیم ازروی مدل چراغها (که نقش چشمها رو دارند) وفرم کلی صورتشون ، تصمیم میگیریم که کدوم مهربونند ، کدوم خشن و عصبانیند و کدوم معصومند...
ماشین من که امروز فروختمش از نوع معصومش بود...معصوم و سر براه. هر چند ماه یکبار روغنش رو میخورد و مثل یک اسب نجیب و وفادار هرجا که مخواستم منو میبرد. این مدت نه بازی درارود و نه خودشو لوس کرد، . برای همین امروز برای آخرین بار نازش کردم، بخاطر جراحت های که جزئی که مسئول مستقیمش خودم بودم ،ازش معذرت خواستم و به صاحب جدید سپردمش.
خونه ام هر روز خالی و خالی تر میشه، اثاثیه گنده همه رفتن، جز یک میز تحریر و یک تشک بزرگ .اونها هم برن دیگه خیالم راحت راحت میشه.
دیروز یک عالمه آذوقه جمع کردم که این مدت مجبور نباشم بدون ماشین برم بیرون. تا نزدیک ترین مرکز خرید 5-6دقیقه بیشتر پیاده روی نیست ولی هوا اونقدر سرده که همون هم زیاده.
(میم) متن اولین چتی رو که با هم داشتیم برام ایمیل کرده، چت مربوط با سال 2003 هست یعنی 2 سال قبل از اینکه از نزدیک ببینمش.. این یعنی این روزها زیاد به یاد منه و از طرف دیگه میخواد که اونو از یاد نبرم.تلاش بی دلیل.
تا روز پرواز (18 دسامبر) 15 روز مانده. تا اینجا که همه چیز خوب پیش رفته دعا کنید بقیه کارها هم به موقع انجام بشه.
مواظب خودتون باشیم که سرما نخورین.
نظرات ()
