یکشنبه شب

-یکشنبه شبه و من اون  ته دلم غمگینم برای آدمهایی که با دستهای خودشون دور خودشون دیوار میسازن .

-داشتم توی جعبه کارت تبریکهام دنبال چیزی میگشتم ، نامه خواهرم رو دیدم مال اون اوایل که اومده بودیم کانادا. یکجاییش " نوشته بود دیروز رفتم خونه مامان و بابا هردو خوب بودند" حالا دیگه هردو خوب نیستن. شاید هم خوب هستن اما یک جای  دیگه. چقدر نامه با ایمیل فرق داره. چقدر خوب بود اون موقعها که همه چیز دست نویس بود. کی حالا دیگه نامه دست نویس مینویسه؟

-دیگه...من فهمیدم موقعهایی که چیزی برای خوندن پیدا نمیکنم بیشتر مینویسم.

-حالم خوبه. اما یک چیزی کم دارم. یک چیزی نیست. دلم برای یک چیزی که درست  نمیدونم  چیه تنگ شده.

-امروز رفته بودم مال هدیه بخرم رفتم توی فروشگاه هالمارک( یکجایی که کارت و هدیه های کوچولو موچولو داره) داشتم میمردم از خوشحالی. شما هم وقتی میرین توی مغازه های خوشگل مثل من ذوقمرگ میشین؟ یک پیراهن کوتاه تابستونی رنگارنگ هم خریدم .  من گاهی چقدر راحت خوشحال میشم.

   + ترانه - ٧:٢٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠