امپراطوری من

پیش نوشت : بعد از خوند ن آخرین پست اریک در مورد فرهنگ ایرانی:


آنچه دوست ندارم کم نیست . چیزهای که وادارم میکنند گاه وبیگاه فرهنگ کهن ایرانیم را از ته دل به باد ناسزا بگیرم ، چیزهایی که آزارم میدهندو کاری میکنند که تلخی غربت با همه سختیهایش را بجان بخرم و این خانه زیبا را گرچه خانه من نیست ، خانه بنامم.

ادبیات و هنر، اخرین رشته های اتصال و نجات
مردمیست که چیز دیگری برایشان نمانده است. پرچم ملی ما را خیلی وقت است که دزدیده اند. شیر بی یال ودم و کوپال من سالهاست که زندانی است.

این گوشه دنیا اما جایی هست که مردمش با سربلندی روز ملیشان را جشن میگیرند و سر در خانه هایشان را با پر چمی میارایند که به برگ درخت mapleآراسته است، مردمی که پرچم برایشان سمبل اتحاد و هویت ملی است.
برای ما چه گذاشته اند؟....ملیتمان را که میپرسند چند نفر با افتخار میگوییم" ایرانی هسیتم " ؟ اگر کاناد ا کشور صلح است، با تداعی نام کشور من جز انرژی هسته ای،زنهای زیبا و دلربا، حجاب اجباری، زندانهای انباشته اززندانیان سیاسی ، و احمدی نژاد چه در ذهنها تداعی میشود؟ من به چه باید افتخار کنم؟ جز توهم امپراطوری کهنی که ستونهایش قرنها ست که فرو ریخته مگر در ذهنم .
و تو دوست من وقتی امپراطوری مرا با همه آنچه دوست دارم یک جا در هم میپیچی و به زباله دانی می افکنی ، از تنهایی این مردم نمیترسی ؟.. مردمی که از گوشه و کنار جهان پشت این نامها سنگر گرفته اند؟ آنها هویت ملیشان را پشت نام شجریان، سعدی و حافظ، سپهری عزیز ،شاملو وقمیشی،.. میجویند، .میترسم که اگر این آخرین رشته های اتصال را گم کنم.. من خانه ندارم. ایران برای من کتاب حافظ روز میز است. ایران برای من صدای قمیشی است، سپهری است، فروغ است .

.. من ریشه هایم را دوست دارم حتی اگر پوسیده اند.
ریشها هایم را دوست دارم
چون ریشه های من هستند،حتی اگر بوی تعفنش دنیا را بردارد.
این آخرینها را چنگ میزنم، میدانم پس این دیوار، فقط تنهایسیت .اگر پشت دیوان حافظ سنگر نگیرم ، چه کنم؟ بدون این رشته ها  گوسفند گم شده ای هستم که هر لحظه گرگ بی هویتی و تنهایی انتظارش را می کشد.
من  سوسن و آغاسی و همه خواننده های کوچه بازاری و هر آنچه که مرا به تو، و ما را به این گله بدون چوپان پیوند میدهد  عمیقا دوست دارم.....

پ ن: اولین برف امسال  که همه جا رو سفید کرد ، به زمین نشست.

   + ترانه - ٧:۱۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦