خونه
عصبانیم. خیلی عصبانیم. نه اینکه دلشکسته و غمگین نباشم ، چرا هستم. نه اینکه توی خیابون ازدیدن هر پسربچه ای که دست مامانش رو گرفته و باهم به طرف دکه بستنی فروشی یا اسباب بازی فروشی حرکت میکنن اشکم سرایزیر نمیشه، چرا میشه. اما عصبانیت الان احساس اصلیه منه. عصبانیم. فسیتوال memorial day از ساعت ٩ صبح شروع شده. من حدود ١٠ بعد از یک بحث کوتاه سه دقیقه ای با هاچ تنهایی از خونه اومدم بیرون ..فکر کردم که چه خوبه که میتونم بین مردم رنگی و شاد قدم بزنم. مردم شاد با بچه های کوچولو و سگهاشون که بعضی ها کنار خیابون روی پتو نشسته بودن بعضی ها صندلی ها شون رو گذاشته بودن و برای رژه جا گرفته بودن. این مردم میتونن از هیچی شادی بسازن... تنهایی قدم زدن کمتر از پارسال برام عجیب بود. یک بستنی قیفی گنده خریدم ،فکر کردم ممکنه خوشحالم کنه ،نه میل داشتم و نه خوشمزه بود. بالا و پایین رفتم یکمی جلوی سیتی هال نشستم و به موزیک گوش دادم کاردستیهای سرخپوستی رو زیر و رو کردم بعد رفتم سی وی اس یکمی خرت و پرت گرفتم . دلم نمیخواست برگردم خونه اصلا دلم نمیخواست .یاد حرف یکی از دوستهام توی تورنتو افتادم که یکروزی میگفت از فکر اینکه باید از سر کار بگردم خونه دپرس میشم ... اون موقع من خونه ام رو خیلی دوست داشتم . اون موقع پنجره خونه مثل یک تابلوی سبز خیلی بزرگ و قشنگ بود و من دو تا از دیوارها رو قرمز کرد ه بود م...فکر کردم خونه جاییه که باید به آدم آرامش بده.فکر کردم باید یک خونه ای داشته باشم که بهم آرامش بده.
نظرات ()
