زندگی بدون سس

اصلا روز خلوتی نبود ،ولی از غروب بدجوری حوصله ام سر رفته. از صبح تو خیابون دنبال هزار جور کار دویدم. عصر هم که با مشتریهای ماشین و وسائل خونه سرگرم بودم. ...یک جورایی کلافه ام انگار. میگم اگر اینا فروش نره چی؟باید یک انبار ارزون قیمت پیدا کنم، گاهی هم میگم شاید بهتر بود از همون اول همش میرفت توی انبار.. اومدیم و به هر دلیلی نتونستم بمونم ، اونوقت برای خرید هرکدوم که مفت از دست دادم باید کلی بپردازم.
جالبه توی این همه اقلام ریز و درشت آدم به چه چیزهایی دلبستگی پیدا میکنه. مثلا سبدهای گنده حصیریکه جورابها و لباس زیرهام توشه خیلی دوست دارم و یا اشیائ تزیینی روی یخچال، یک گلدون آبی که از وقتی چشم باز کردد دیدمش، و بعد از فوت مامانم با خودم خودم آوردمش..

زنبور عسل که از من هم نگران تره، و روزی صد دفعه زنگ میزنه. دلش میخواد بود و میتونست کمک کنه و از اینکه نیست وجدانش ناراحته.

دقت کردین بعضی از آدمها چقدر تحمل دارند، حالا این خوبه یا بده ، معلوم نیست .یکی از دوستام توی کارخونه مواد غذایی به عنوان مسئول کنترل کیفیت کار میکنه.یعنی مزخرفت ترین کار دنیا. قبلا 6 روز هفته کار میکرد، حا لا بعلت تراکم کاری ازش خواستن 7 روز هفته کار کنه از ساعت ظهر 12 تا 8 شب. ساعت 10:30 صبح باید از خونه بیاد بیرون و ساعت 9-10 میرسه خونه، تصور کنید، 7 روزه هفته... بعد هم نه شوهری نه بچه ای نه عشقی ..تازگیها یک کاندیمینوم دو خوابه خریده و یک اتاقشو به یک دختر چینی اجاره داده تا بخشی از قسط خونه در بیاد.اونقدر دلم براش سوخت که نگو. ..گفتم پس تو کی زندگی می کنی؟آخه آدم اینهمه پر تحمل.نه واقعا چطوریه که یکی اینقدر پر تحمله و یکی نیست؟ مساله ژنتیکیه یا تربیتیه یا اظطراره؟
دییییییگه، همین. دچار کرخی احساسات شدم، البته صبح توی یانگ که رانندگی میکردم یادخیلی  چیزها افتادم و درد زخمم تازه شد.ولی همون چند دقیقه بود.ولش کن ولی بهتره تعریفش نکنم..
اگر پستم خسته کننده هست، انعکاس زندگیمه که این روزها یکجورایی یکنواخت و خالیه ، دور و برم شلوغه ولی دلم خالیه. ،بقول فرانسویها زندگی بدون عشق مثل غذای بدون سس میمونه..


   + ترانه - ۸:٠٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦