عزیزم گمت کردم
چهارشنبه وقت مشاوره دارم. کاش مثل فیلمها یک کاناپه داشته باشه که بشه روش دراز بکشم ،هم برای اینکه من موقع دراز کشیدن کلا مغزم خیلی بهتر کار می کنه و هم اینکه دوست ندارم یک غریبه درماندگی رو توی چشمام ببینه ، یادم دادن که قایموشن کنم ، یادم دادن که همیشه همه چیز خوبه .بعضی آأمها فرق میکنن ، میشه جلوشون از هم پاشید میشه جلوشون گریه کرد...موفرفری موفرفری...اگر یک دلیل برای بگرشتن به تورنتو وجودداشته باشه اون تویی. شاید هم یکروزی برگتشم .
"آ" ،میگه بریم بستنی بخوریم. "آ" بستنی دوست داره، فیلمهای کارتونی خیلی دوست داره ، .. با اینکه گاهی آدم رو بشدت حرص میده ولی خوبیش اینه که همیشه خودشه . ماشینش رو پارک کرده درست سر چهار راه ، میگم چرا نمیری جلو تر؟ میگه اون جو جوهه رو میبینی داره نون میخوره ، . نگاه می کنم یک گنجشک کوچولو داره دونه میخوره ،فکر میکنم چند نفردیگه بدون اینکه بخوان اداشو دربیارن به نون خوردن یک گنجشک کوچولو اهمیت میدن اصلا چند نفر یک گنچشگ کوچولو رو توی اون شلوغی میبین؟..من یک بسنتی سایز بچگونه گرفتم که زیاد نخورم. اون یک سایز خیلی گنده گرفته و هی با دلسوزی به ظرف من نگاه میکنه و بزور برام بستنی موزی و فندقی میگذاره.
الکن عاطفی که شادی نوشته بود کلمه مناسبیه ،من با یک الکن عاطفی زندگی میکنم هم الکن و هم نا شنوای عاطفی . یعنی اینکه نمیتونه حرفهای واقعی رو بشنوه ، تنظیمش بهم میخوره، برای اینکار برنامه ریزی نشده...اون مشاور قبلیه گفته بود کودک درونم احتیاج به نوازش داره و توی یک رابطه خوب حالش خوب میشه.من رابطه خوب از کجا بیارم حالا؟
دیروز داشتم فکر میکردم که آدم وقتی که بگذاره و بره ،هنوز یک چیزهایی پشت سرش باقی میمونه که در مقالبشون مسئوله .هیچ چیز به حال اولش برنمیگرده..
سعی کردم برگردم به زندگی سالم قبل از امتحان .صبح رفتم روی ترد میل ،صبحونه سالم( oat meal) خوردم. یکمی دور و برم رو مرتب کردم. به هاچ گفتم بریم بوفه چینی ، فکر میکردم که پسرک میاد، دلم می خواست که بیاد ولی نیومد.اونو گم کردم ،بچگیهاش رو گم کردم. دلم برای پسر کوچولوم تنگ شده. امروز یکشنبه بود، منهم در اوج احساسات نوستالژیک از هرچیز بی ربط و با ربطی گریه ام می گرفتم . احساسات نوستالژیکم،برای تورنتو بود. خاطرات بچگی پسرک میومدن جلوی چشمم وقتی که شاد و هیجان زده از بازی میومد خونه، با اون صورت توپولو و گل انداخته. اون روزها رو گم کردم. خیلی سعی کردم ، هر کاری که میتونستم کردم که خوشحال باشه .عجیبه که آدم دلش برای بچگیهای پسرکش تنگ بشه نه؟
نظرات ()
