empty nest syndrome

 هیچوقت فکر نمیکردم اینهمه  به پسرک وابسته باشم ،. اونجوری نبود که اون رو بخودم بچسبونم، اگر میدونستم که خوشحال و راحته ، براحتی میتونستم تنهایی مسافرت برم ومدتی رو بدون اون بگذرونم...  هم سالهای توی کانادا و هم بعدش فکر میکردم  که مادر بودن محدودیت درست میکنه و کارهای زیادی هست که آدمهای مجرد برای پر کردن زندگیشون میتونن بکن و مادرها نمیتونن .. اما حالا بدون اون خودم رو آدمی احساس میکنم که نیمه ای از وجودش رو جدا کرده باشن و اون ناچاره با همون نیمه باقی مونده لنگان لنگان خودش رو اینور و اونور بکشه...پسرک جایی نرفته. اما اتفاقی که افتاده اینه  که  فکر کرده برای مستقل بودن لازمه شاخه های آخرین  درختی رو که بهش تکیه داده  بیرحمانه بزنه  و خراب کنه....

شاید اون به این جدایی نیاز داره،شاید اون به این فضا نیاز داره. شاید این یک مرحله از رشده ..تعادل قبلی بهم خورده و زمان لازمه تا همه چیز به یک تعادل جدید برسه..فعلا کاری نمیتونم بکنم  جز اینکه  همچنان دوستش داشته باشم.

زخمها خوب میشن بعضی ها دیرتر بعضی ها زودتر. آدمها  تا قبل از اینکه عاشق بشن تا قبل از اینکه ازدواج  کنن و بچه دار بشن، آدمهای کاملی هستن. آدمهای مجرد بودن خیلی کمتر احساس تنهایی میکنن. وقتی زمانی کسی رو دوست داشتی و رفت احساس  میکنی که قسمتی از وجودت رو با خودش برده.با تعجب فکر میکنی پس همه اون سالهایی که اون نبود من  چکار میکردم؟ بچه هم همینطوره. ١٧ سال با تو بوده. تمام لحظات اگر خودش نبوده یادش بوده، فکرش بوده، نگرانیهاش بوده،خوشحالیهاش بوده...همه این سالها  انگار که قسمتی از وجودت بیرون از تو داره زندگی میکرده. بعد یک روزی میشه که بهت نگاه میکنه  و میگه:" ببخشید شما؟ به جا نمیارم..."

بله زمان لازمه تا همه چیز دوباره به تعادل برسه ، نه تعادل قبلی، تعادلی جدید. شاید این برای من لازمه تا به زندگی خودم نگاه کنم. به چیزهایی که لازم دارم تا خوشحالم کنن به عنوان یک "زن" یک آدم ،نه به عنوان یک مادر.

   + ترانه - ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠