شنبه من
من شنبه ام رو تنهایی گذروندم. صبح پاپی رو بردم پیاده روی و بعدش گیج و خواب آلود ، برگشتم توی رختخواب ...ظهر دفتر ودستکم رو برداشتم برم مال برای درس خوندن طولانی مثلا ... احساس غریبی بود. احساس ول شدگی ،احساس رها شدگی.نه برای اینکه تنها بودم ،تنهایی گردش کردن برای من معمولا عادی و خوشاینده ولی این فرق میکرد. دور و برم رو نگاه میکردم هیچ جایی مناسب نبود برای نشستن. مبلهای قهوه ای وسط مال کسالت آوروغبار آلودبودن پر از مردهای خسته که منتظر بودن تا زنها یا دوست دخترهاشون از خرید برگردن، بعضی ها کالسکه بچه ای هم کنارشون بود.
به رنگهای شاد نیاز داشتم، مغازه ها رو تماشا کردم .H & M با لباسهای رنگارنگ تابستونی و کیفیت افتضاحش،..یک مغازه دیگه با گردنبدها و بدلیجات خیلی خیلی قشنگ فکر کردم بعد از امتحان حتما برای خودم از اینجا جایزه بخرم.چقدر کم انرژی و خسته بودم. حتی دادن جوابهای کوتاه به فروشندها برام سخت بود. ستارباکس ها همه شلوغ بودن . پنرا برد توی مال.. شلوغ بود هیچکس تنها یی درس نمیخوند همه داشتن میخوردن ،نمیتونستم یک صندلی رو الکی اشغال کنم. باز هم گشتم بازهم تماشا کردم کیفم سنگین بود. دلم میخواست روی یکی از اون مبلهایی که با یک دلار آدم رو ماساژ میدن ولو بشم ولی پول نقد نداشتم. رفتم فود کورت یک سلایس پیتزا خوردم فکر کردم جالبه، هرچقدر که آدم کم اشتها و افسرده باشه باز میتونه پیتزا بخوره.توی آدمهای دور و برم دنبال آدمهای تنها میگشتم . بعضی هاشون حتما کارکنان مال بودن، فروشنده ها ..بعضی هاشون هم نه. اون خانومه که موی وز کرده بلوند داشت مثل من تنها بود.تنهایی رو میشه حس کرد".تنها ها" بعضی ها خوشحالن و بعضی ها غیر خوشحال، مثل امروز من مثل امروز اون. . یکبار دیگه رفتم کتابفروشی ته مال به امید پیدا کردن میز خالی. اینبار با مهارت پیدا ش کردم کنار ستارباکس. یک قهوه گرفتم و یک تکه برانی که معمولا نمیخوردم.. . اون خانم تنهاهه هم داشت دنبال صندلی خالی میگشت. بعد از یک ربع خوندن تمرکزم رو از دست دادم، صندلیم سفت بود پشتم درد گرفت ، فکرم درد میکرد.. احساسم درد میکرد. ول شدگی ، خستگی فکری و جسمی. نیم ساعت بیشتر دوام نیاوردم.
ساعت ۴:٣٠ بود،زود بود که برم خونه ، درس هم هیچ نخونده بودم کتابخونه محلی هم ۵ بسته میشد. فکر کردم اگر برم روی تختم پخش و پلا بشم شاید بتونم بهتر تمرکز کنم . میخواستم اولش برم توی وان آب داغ ،ولی بجاش نشستم پای تی وی و یک فیلم سینمایی رومنس رو تا آخرش تماشاکردم. فکر کردم الان هرچیزی که حالم رو بهتر کنه از درس خوندن مهمتره..
نظرات ()
