ترجیح میده، ازش منتفر باشم ولی فراموشش نکنم. براش سخته قبول کنه جایی رو که داشته دیگه نداره.
بعد از تلفن اون ،من یک روز تموم با خودم خلوت کردم ، با خودم کلنجار رفتم و همه چیز رو توی ذهنم مرور کردم... بعد بهش زنگ زدم و گفتم که بخشیدمش و احساس بدی بهش ندارم. همه چیزهایی رو که اتفاق افتاده درک میکنم، و اینکه تبرئه شده. . انگار ازقفس آزادم کرده باشن.دفعه بعد هم که زنگ زد من خیلی سر حال بودم و از هر دری باهاش حرف زدم. انگار چیزی بین ما نبوده. .گفت ببیینم همدیگرو برای خداحافظی که من گفتم این روزها خیلی کار دارم باشه قبل از رفتنم میبینتمت، اگر هم نشدا تلفنی خدا حافظی میکنیم. یکمی جا خورده بود.میخواست هرطوری شده موضوع رو احساسی کنه و بکشونه به گذشته ولی من اجازه ندادم.
.صبح برام پیغام تلفنی گذاشته بود که بارون یخی میاد سرده و ترافیک وحشتناکه اگر کار ضروری نداری بیرون نرو.
ساعت 9:30 صبح پشت در آپارتمانم بود . باور نمیکرد که در رو باز نمیکنم.دروغه اگر بگم احساس خوبی نداشتم. خوشحال بودم که کنترل اوضاع دست خودمه. هر چند وقت یکبار خواهش میکرد که درو براش باز کنم ومن میگفتم که منتظر نمون برو.. توی آشپزخونه کار خودم رو میکردم.. اومدم بیرون دیدم از لای شکافی که برای انداختن نامه هاست دارد دنبال من میگرده مثل بچه ها. خنده ام گرفت. گفتم مردم فکر میکنن ن دیونه ای. مگه خل شدی تو؟ چطور فکر کردی ممکنه من بگذارم بیای تو؟.. گفت فقط حرف میزنیم. گفتم تلقنی حرف مزنیم. . بعد گفت میخوام صورتتو از همینجا ببینم. من مثل خل ها نشستم پشت در توی چشمهاش نگاه کردم. دستهاش رو که اورده بود تو گرفتم و بدون اینکه بخوام دستش رو بطرف لبهام بردم، یک قطره اشک از توی چشمام سر خورد افتاد پایین.
یه کم دیگه منتظرموند وبعداز 3 ساعت انتظار رفت.
پ ن:بدجوری با خودم درگیرم. برای اینه که سخت ترین سوال، ضروری ترین سوال روهیچوقت جواب ندادم...طفره رفتم. من واقعا اونو میخوام؟ ؟بطور جدی نمیخوام؟ از روی خودخواهی میخوام؟ خدایا من چقدر بدم.
]فکر کنم من یک مشکل اساسی دارم چون نمیتونم در مورد اون به قضاوت نهایی برسم. اینهمه دوگانگی داره منومی کشه.شاید اون زمانی که برای فراموشی لازمه بهم داده نشده. اصلا چرا باید قضاوت کنم؟ آینده؟ بیرون کردن اون برای همیشه از تصویری که از آینده میکشم؟وقتی برم همه چیز حل میشه؟ به من میگه هیچکدوم توی شرایط مناسبی نبودیم و نشد،.. نمیشد. میگه دلم میخواد یه روزی وقتی هردو توی شرایط stableتری بودیم، واگر هر دو آزاد بودیم..
حرفهای اون منطقیه، بدیش هم همینه .من همه اون کارهایی رو که میگه کردم. نقشم تو خراب شده رابطه کمتر از اون نبوده. به هم چیزی بدهکارنیستیم.
بهم میگه چرا منفی نگاه میکنی، چرا نیمگی که "میم" دوستم داشته و بطرفم برگشته؟ یک روزی چقدر محتاج شنیدن این حرف بودم و چقدر صبر کردم.این جمله میتونست من رو از گرداب افسردگی که توش گیرکرده بودم بیرون بکشه.اما حالا که جسما و روحا دارم میرم؟
اون نمیخواد جلوی رفتن من رو بگیره. فقط داره برای حفظ جایی که تو قلبش دارم میجنگه.ما آدمها همیشه چیزهایی رومیخواهیم که نداریم. شاید از درد کشیدن خوشمون میاد شا ید اینطوری باور میکنیم زنده ایم.
یک ماه دیگه میرم.نمیخوام یاد اون چیزی رو خراب کنه. نمیخوام حضور تصویر اون آینده ام رو شکل بده میخوام به خودم و زنبور عسل فرصت بدم.شاید تنهایی بعضی چیزها رو به زنبور عسل یاد داده باشه ، شاید من اونقدر قوی شده با شم که بتونم بعضی چیزها رو بهش یاد بدم. نمیدونم.
سرم درد میکنه، استرس دارم. گیجم.
بعد از تلفن اون ،من یک روز تموم با خودم خلوت کردم ، با خودم کلنجار رفتم و همه چیز رو توی ذهنم مرور کردم... بعد بهش زنگ زدم و گفتم که بخشیدمش و احساس بدی بهش ندارم. همه چیزهایی رو که اتفاق افتاده درک میکنم، و اینکه تبرئه شده. . انگار ازقفس آزادم کرده باشن.دفعه بعد هم که زنگ زد من خیلی سر حال بودم و از هر دری باهاش حرف زدم. انگار چیزی بین ما نبوده. .گفت ببیینم همدیگرو برای خداحافظی که من گفتم این روزها خیلی کار دارم باشه قبل از رفتنم میبینتمت، اگر هم نشدا تلفنی خدا حافظی میکنیم. یکمی جا خورده بود.میخواست هرطوری شده موضوع رو احساسی کنه و بکشونه به گذشته ولی من اجازه ندادم.
.صبح برام پیغام تلفنی گذاشته بود که بارون یخی میاد سرده و ترافیک وحشتناکه اگر کار ضروری نداری بیرون نرو.
ساعت 9:30 صبح پشت در آپارتمانم بود . باور نمیکرد که در رو باز نمیکنم.دروغه اگر بگم احساس خوبی نداشتم. خوشحال بودم که کنترل اوضاع دست خودمه. هر چند وقت یکبار خواهش میکرد که درو براش باز کنم ومن میگفتم که منتظر نمون برو.. توی آشپزخونه کار خودم رو میکردم.. اومدم بیرون دیدم از لای شکافی که برای انداختن نامه هاست دارد دنبال من میگرده مثل بچه ها. خنده ام گرفت. گفتم مردم فکر میکنن ن دیونه ای. مگه خل شدی تو؟ چطور فکر کردی ممکنه من بگذارم بیای تو؟.. گفت فقط حرف میزنیم. گفتم تلقنی حرف مزنیم. . بعد گفت میخوام صورتتو از همینجا ببینم. من مثل خل ها نشستم پشت در توی چشمهاش نگاه کردم. دستهاش رو که اورده بود تو گرفتم و بدون اینکه بخوام دستش رو بطرف لبهام بردم، یک قطره اشک از توی چشمام سر خورد افتاد پایین.
یه کم دیگه منتظرموند وبعداز 3 ساعت انتظار رفت.
پ ن:بدجوری با خودم درگیرم. برای اینه که سخت ترین سوال، ضروری ترین سوال روهیچوقت جواب ندادم...طفره رفتم. من واقعا اونو میخوام؟ ؟بطور جدی نمیخوام؟ از روی خودخواهی میخوام؟ خدایا من چقدر بدم.
]فکر کنم من یک مشکل اساسی دارم چون نمیتونم در مورد اون به قضاوت نهایی برسم. اینهمه دوگانگی داره منومی کشه.شاید اون زمانی که برای فراموشی لازمه بهم داده نشده. اصلا چرا باید قضاوت کنم؟ آینده؟ بیرون کردن اون برای همیشه از تصویری که از آینده میکشم؟وقتی برم همه چیز حل میشه؟ به من میگه هیچکدوم توی شرایط مناسبی نبودیم و نشد،.. نمیشد. میگه دلم میخواد یه روزی وقتی هردو توی شرایط stableتری بودیم، واگر هر دو آزاد بودیم..
حرفهای اون منطقیه، بدیش هم همینه .من همه اون کارهایی رو که میگه کردم. نقشم تو خراب شده رابطه کمتر از اون نبوده. به هم چیزی بدهکارنیستیم.
بهم میگه چرا منفی نگاه میکنی، چرا نیمگی که "میم" دوستم داشته و بطرفم برگشته؟ یک روزی چقدر محتاج شنیدن این حرف بودم و چقدر صبر کردم.این جمله میتونست من رو از گرداب افسردگی که توش گیرکرده بودم بیرون بکشه.اما حالا که جسما و روحا دارم میرم؟
اون نمیخواد جلوی رفتن من رو بگیره. فقط داره برای حفظ جایی که تو قلبش دارم میجنگه.ما آدمها همیشه چیزهایی رومیخواهیم که نداریم. شاید از درد کشیدن خوشمون میاد شا ید اینطوری باور میکنیم زنده ایم.
یک ماه دیگه میرم.نمیخوام یاد اون چیزی رو خراب کنه. نمیخوام حضور تصویر اون آینده ام رو شکل بده میخوام به خودم و زنبور عسل فرصت بدم.شاید تنهایی بعضی چیزها رو به زنبور عسل یاد داده باشه ، شاید من اونقدر قوی شده با شم که بتونم بعضی چیزها رو بهش یاد بدم. نمیدونم.
سرم درد میکنه، استرس دارم. گیجم.
نظرات ()
