بهترین دوستم

چشماش پر غم بود گفت " بچه ها میگن شما که برید ما بیکس و کار میشیم دیگه". خودم رو گذاشتم جای اون و فکر کردم وای اگر اون میرفت ... همیشه کسی که میره شوق رفتن داره و سهم کسی که میمونه فقط جای خالیه..
اولین بار که توی کلاس زبان آشنا شدیم، فکرکردم با بقیه فرق داره ولی فکر نکردم زندگی من و این خانم چشم سبز و مو فرفری اینقدر در هم تنیده بشه. دوستیها اینجا آخه اینجورین ،امروز با همیم فردا تلفنی و پس فردا اسم همدیگه رو هم بزور یادمون میاد. دوستم سالها ایران نبود، شوهر ش ایرانی نبود ، پسرش هم فارسی نمیدونست.بچه هامون اول دوست شدند و بعد که کم کم انگلیسی یاد گرفتندو تونستند با هم حرف بزنند. رفت و آمده کم کم شروع شد، شوهر او ن شد بهترین دوست زنبور عسل و خوش بهترین دوست من. با هم شروع کردیم به کشف خونه جدید وتجربه های تازه.
اولین کریسمس، بهترین کریسمس ،تو خونه اون بود،هیچکدوم اون موقع کار نمیکردیم، هدیه های ارزون قیمت زیر درخت بیشترش از دلار شاپ خریده شده بود..
همیشه پر انرژی بود خود انگیخته و آماده برای تجربه های جدید.چقدر و جودش آرامبشخش بود. چقدر توی این سالها خوشحالم کرده بود. اون سال عید که بجای یک ماهی قرمز با شوهرش یک سطل پر از ماهی قرمز برامون آوردن، پسرم چقدر ذوق کرده بود.
و آوردن اون درخت کریسمس واقعی غول آسا تو آ پارتمانی که درخت طبیعی  ممنوعه و من و زنبور عسل تا یک سال درگیر خلاص شدن غیر قانونی از شربقایاش بودیم...بودنش و شادیهای غیر منتظره ای که با خودش آورده بود...، و توی این سالها چقدر نگرانش شده بودم...وقتی اون روز ساعت 8 صبح روز شنبه که در زده بود و بیدارم کرده بود،همون روز بود که.بعد از یک دعوای حسابی شوهرش تهدیدش کرده بود که بچه هارو با خودش از کانادا میبره و ماجرا های بعد از اون... ترسها و استرسها، جدایی ، دادگاه و طلاقش ... بار یک زندگی را تنهایی به دوش کشیدن بدون هیچ  ساپورت مالی  از طرف شوهرش.، قسط ماهانه خونه ای که کم تر از یک سال بود خریده شده بود و باید سریعا فروش میرفت.دوتا بچه سختی ندیده و ناز پرورده..کارزیاد، کار سخت، کاری که اصلا در شان اون نبود، آخر هفته ها کار،شیفت شب، اگر وقت آزادی موند،تدریس خصوصی،مترجمی، فقط کار.و کار و کار. تنهایی، نگرانی از فردا، ولی ادامه دادن و نگه داشتن dreamها.
اون روز که بدون ماشین برای اون دنبال آپارتمان میگشتیم، چه روز غمناکی بود..غرغر بچه ها که نمیفهمیدن چرا باید از یک کاندیمیوم شیک به یک آپارتمان اجاره ای ارزون قیمت نقل مکان کنند..خیلی سخت بود خیلی سخت. و روزهای سخت تر.
و حمایتش در بدترین روزهای من... و6 سال خاطره که دوستم بیشتری سهم رو توش داره و حالا دارم همه رو پشت سر میگذارم و میرم، مگه خونه همونجایی نیست که ازش خاطره داریم؟ دارم از خونه میرم.


   + ترانه - ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٦