وقتی خوب نیستیم
نمیدونم دقیقا از کی شروع شد. دیشب خیلی خوب بودم. صبح کلی راه رفتم و دویدم .خب هوا کمی گرفته و بارونی بود ولی دلیل نیمشه که. شاید صبح از توی راه کمی دلم گرفته بود . چیزهایی هست که آدم رو اروم آروم مثل باتلاقی توی خودش میکشه، چیزهایی از گذشته. در موردش میشه فکر کرد ، در موردش میشه حدس زد، اینکه دقیقا از چه لحظه ای شروع شد واحتمالا چرا.... با احساس تحریک پذیری شروع شد بعد حس کردم که عصبی و خسته ام و حوصله گذروندن روز رو ندارم ، میخواستم زودتر تموم شه.احساس میکردم که خوب نیستم،که کافی نیستم .خودم رو دوست نداشتم . از دیروز تا امروز چی فرق کرده ؟
نظرات ()
