پراکنده ها...
-امروز خیلی خیلی دلم میخواست در باز بشه و خواهرهام بیان تو. دلم مهمون میخواست. حالا اینکه آدمها تصافا از یک پدر و مادرایجادشده باشن چقدر نقش توی نزدیکیشون نمیدونم ولی ... من دلم اونها رومیخواست.
- همه چیز رو که نمیشه اینجا نوشت کاش میشد ولی کی دفتر خاطراتشو باز مگذاره سر طاقچه آخه؟
-امروز ۴-۵ ساعت فقط تست زدم به جبران روزهایی که اصلا کار نکرده بودم.مغز آدم که متمرکز کار میکنه حتی افسردگی یا دلتنگی روزهای یکشنبه هم سراغ آدم نمیان. از این ببعد فکر کردم یکشنبه غروبها کار مترکز فکری بکنم.
- یک نگرانی داشتم در مورد تست و امتحان برطرف شد. خوشحالم.
-خب یک چیز جالب. برای اونهایی که "م " رو یادشون میاد.از خودش و از اون رابطه منزجرم.حتی بی تفاوت هم نه بلکه انزجار به معنای واقعی.شاید بعدا طور دیگه ای احساس کنم فعلا اینطوریه ولی.
-اختلافات با پسرک هنوز ادامه داره سر زمان استفاده از اینترنت و ...هرکاری که میکنم یک راه جدید پیدامیکنه. اینطوری نیست که روزها زمان زیادی روش بگذاره حداقل وقتی که من هستم ، نگرانیم از اینه که شبها دیر بخوابه.
-دستم هنوز درد میکنه ،فردابالاخره میرم دکتر.
نظرات ()
