خوب میشم..
ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

از دیروز ظهر هنوز حالم خوب نیست.گریه میکنم اما توی خودم.عصباینم.دلم می خواد با مشت محکم بکوبم توی سینه اش و بگم " از زندگی من گم شو بیرون برای همیشه. تو حق نداری هر چند وقت یکبار آرامش من رو بهم بریزی."

شاید دیروز بجای اینکه تلفن رو قطع کنم باید باهاش منطقی حر ف میزدم. ولی اولا که نمیتونستم بعد هم چه فایده؟ ... تو این مدت بارها این کار رو کرده بودم و تنیجه اش فقط این بود که مدتی تماس نگیره و بعد دوباره...
این احساس دوگانه اذیتم میکنه. یک چیزی بین ،عشق وخشم و نفرت. عقلم میگه این آدم سر سوزنی ارزش اعتماد کردن و عشق رو نداره. ولی قلبم هنوز درگیر تصویر مجازی هست که از اون ساخته و توی تغییر اون تصویر مشکل داره. دل آدمها واقعا توی این زمنیه خیلی کنده...درواقع اون تصویر اونه که من رو دلتنگ میکنه و بعضی از توهمات و خاطرات نه خودش... میدونم که میگذره.
2-3 روز شاید هم یگ هفته ، تا برگردم سر جای اولم.و بعد، دیگه خواهی نخواهی همه چیز تموم میشه. قطع ارتباط کامل..
.
پ ن: امروز یک shoping therapy حسابی کردم.  یک شلوار خاکی خیلی خوش دوخت. یک شلوار مشکی خوشکل
دوتا بلوز یقه اسکی با راه راهای رنگی و یک تی -شرت خیلی ناز، وطبیعیه که بعد از اینهمه خرید که کردم الان حالم خوبه فقط دارم میمیرم از خستگی