شکستن
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

چرا باید از شنیدن صداش اونهم درست وقتی خودمو قانع کردم دیگه فقط بخشی از  گذشته است  اینطوری بهم بریزم؟
اون: سلام
من : سلام
اون:حالت خوبه
من:مرسی کاری داشتی؟
اون: آره میخواستم حالتو بپرسم
...................
چند ثانیه سکوت میکنم ، میخوام  چیزی بگم ،  اما نمیتونم ،حتی یک کلمه... ..گوشی رو میگذارم
دوباره زنگ میزنه،  خدایا  دیگه از من چی میخواد، چرا دست از سرم بر نمیداره؟ تلفن رو برمیدارم ،قلبم تند تند میزنه،مطمئنم که صدام میلرزه، همه نیروم رو جمع میکنم و میگم:
ببین من به چه زبونی باید بهت بگم که دیگه نمیخوام صداتو بشنوم؟ نه برای احوالپرسی و نه برای هیچی. و دوباره گوشی رو میگذارم.
نمیخوام چیزی بشنوم نمیخوام چیزی بدونم..   .. هرحرفی    تنیجه اش فقط دردبیشتره .سرم رو تکیه میدم به کابینت آشپزخونه حس میکنم همه بدنم داره میلرزه. احساسم آمیخته ایست از درد ، خشم و دلتنگی..

پ ن.  هی اینجا نوشتم و هی پاک کردم. نوشتم تو فقط دیگه یک خاطره ای، نوشتم تواز اولش یک اشتباه بودی.. نوشتم دیگه هیچوقت نمیتونم بهت اعتماد کنم، نوشتم....ولش کن  دیگه فرقی نمیکنه.