تابلوی خونه مامان

حالت بده؟ میدونم. دلت میخواد سرتو همینجوری بگذاری روی میز وهیچ کاری نکنی میدونم. امروز یکشنبه ست روز نظافته ولی  تو اصلا دست ودلت بکارنمیره؟ خب میدونم. ولی آخه میخوای  چکار کنی؟ فکر کن توی همین  مود هم موندی تاشب. بعد فردا دوشنبه میشه و باید با یک روحیه سگی بری سر کار. تازه شب هم ممکنه خوب نخوابیده باشی. منکه میفهمم چی میگی. منکه بهت کاملا حق میدم که حالت اینهمه بد باشه. من که میدونم تو از چی نگرانی. معنی گیر  کردن و هچ کاری نتونستن کردن رو میفهمم که. میدونم بدتر از این نمیشه. خب یعنی میشه، ولی الان احساست میگه که نمیشه .... اون  عکسه هم که حسابی حالم رو بد کرد و دلم خواست کله خواهرم رو بکنم. تابلوی مامان اونجا روی دیوار بودهمون گل صورتیها که دختر خاله یک روزی براش کشیده بود. عکس رو دیدم یک دفعه جا خوردم. بعد انگار که خواهرم اون تابلو رو  غصب کرده باشه . انگار تابلوی مامان رو دزدیده باشه از دستش  عصبانی شدم. نه خیر. جای اون تابلو اونجا نیست. آدم چطور دلش میاد تابلویی رو که همیشه روی دیوار خونه مامان میدیده جای دیگه ای ببینه اخه. برش دار زود برش دار. بعد تازه همه جلوی دوربین وایسادن و درحالیکه تابلوی مامان پشت سرشون به دیواره نیششون تا بناگوش بازه ... این خوب نیست ،نه اصلا خوب نیست.

   + ترانه - ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩