برای اینکه اینجوریه
بیا این جا بشین میخوام یک ساعتی باهات حرف بزنم ، زیاده؟ به حرفهای بی ربط من گوش بده یا وانمود کن که گوش میدی . نمیدونی این حالم رو چقدر خوب میکنه.. میدونی من دیشب موقع خواب بالش بغل کردم؟ آره مثل بچگیهام. پسرک هم شبها بالش بغل میکنه میدونستی؟ سرم رو که گذاشتم روی شونه هاش وجودم پر شد از یک خنکی شیرین و آشنا. هروقت بالش از حرارت صورتم گرم میشد پشت روش میکردم تا اینکه که خوابم برد . تو که نیومده بودی هم من شبها بالش بغل میکردم و چشم میدوختم به کرکره فلزی آبی رنگ اتاقم که نور چراغ کوچه روی پره هاش راه شیری میساخت. توی اتاقم پر از گل و گیاه بود مثل جنگلهای استوایی یکیشون تا سقف هم رفته بود. اولین عکسی که بهت دادم کنار همون گیاه غول اسا بود ومن موهام بلند بود و چشمهام از شادی برق میزد یادته؟ ...مرغابیهای پارک ساعی تو اون شب زمستونی رو چی، یادته؟.. یک مشت چرت و پرت؟ جزییات بی ارزش..راستی تو چرا دوست نداری از جزئیات بی ارزش حرف بزنیم؟ مثلا اینکه اولین لباس حاملگی که پوشیدم زرشکی بود، خیلی خوشگل شده بودم نه؟ تو نگفتی ولی از نگاهت معلوم بود . راستی ما چرا هیچقوت از من حرف نمیزنیم . از چیزهایی که دوست داشتم. از آرزوهام.... میدونی من میترسم. میترسم که تحمل شنیدن نداشته باشی. میترسم که یک آدم رو وسط بیابون نتونستن با یک عالمه احساس بد رها کنم و اون هیچ کاری از دستش بر نیاد برای اینکه "اینجوریه" که همیشه اینجوری بوده که هیچوقت یاد نگرفته طور دیگه ای باشه..
نظرات ()
