مثل برگی که داره میبردش باد...
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

مثل پر کاهی خودت رو به جریان آب میسپاری تاتو رو به هر طرف که میخواد ببره...
انگار که همش یک بازیه بی مزه است. .. مثل یک تماشا چی بی طرف ازد ور فقط نگاه میکنی. میتونی حتی لبخند بزنی.انگار که این تو نیستی و این زندگی تو نیست . از خودت رو به در و دیوار زدن خسته ای. از دور خود گشتن... آب تورو با خودش میبره،نمیدونی کجا.. یا میدونی؟ وسوسه خراب کردن همه چیز در آخرین لحظه ذهنتو غلقک میده مثل عروسهایی که سر سفره عقد میگن نه .... از مقاومت کردن خسته ای. از جنگیدن خسته ای.از ارزون کردن خسته ای از dreamداشتن خسته ای. از بیداری خسته ای.از باور داشتن خسته ای. از خواستن خسته ای.از خودت خسته ای از اون خسته ای از عشق خسته ای،.خسته ای خسته ای خسته ای......

پ ن. ساعت 10 صبح پنجشنبه  به وقت تورنتو

1- امروز بعد از کلی دودلی و کلنجار رفتن با خودم، بعد از یک فال حافظ و
گرفتن یک جواب کاملا بی ربط، (بچاره حافظ تو چه زمینه هایی بادی نظر بده)، رفتم و برای تخلیه خونه notice دادم.
2- من میرم ، حتی اگر هدفم فقط گرفتن Green cardباشه( حالا Green cardبه چه دردم میخودره معلوم نیست!)
3-من میرم برای اینکه این شانس هست که اونجا معلم استثنایی بشم
4- من میرم چون اینطوری در بدترین حالت که از هم جدا هم بشیم حداقل پسرم هر دومونو دورو بر خودش داره.
5-من میرم چون این تنها راهه که تکلیف این پرونده برای همیشه معلوم میشه، یا اینوری یا اونوری.
شاید از اونجا خوشم بیاد شاید تصمیم بگیرم بمونم، اگر هم نه، تجربه کاری اونجا توی کانادا بدردم میخوره...
خوب حدلاقل الان میدونم که 2 ماهه دیگه کجام.
خیلی خوب تموم شد فعلا تا وقتی این courseتموم نشده ، 2-3 هفته ای به چیزی فکر نمیکنم...بعد شروع میکنم به جمع و جور کردن کارها...
 این هم یک اشتباه دیگه در امتداد بقیه اشتباهات زندگیم....چرا بهش نگفتم ببین، من با شناختی که از خودم و تو دارم مطمئنم که  زندگی در کنار تو دیگه برام محاله، ممکنه یک مدت کوتاهی بتونم تحمل کنم ولی در دراز مدت نه. چرا نگفتم تنها کسی که تو این ماجرادر نهایت  ضرر میکنه منم؟ چرا نگفتم، میدونم که خیلی اذیت شدی،  میدونم که خیلی نسنجیده عمل کردم ، میدونم که امیدوارت کردم ولی ...وقتی دلم داره داد میزنه نه...؟