مینویسم برای اینکه میدانم نوشتن حالم را بهتر میکند . دیشب انگار یک چیزهایی مانده بود سر دلم، سنگینی میکرد. صبح زود آمدم اینجا نوشتم بعد احساس کردم که تا حدی جریان پیدا کرد ه ام. آدم گاهی مثل آبی میشود که پشت تخته سنگی گیر کرده باشد از تب و تاب و حرکت میفتد. یک تکان لازم دارد تا تخته سنگ اندکی جابجا شود. حالا تخته سنگ به اندازه همان اندکی جابجا شده و دوباره چیزهایی در ذهنم چرخ میخورند که مدتی بود گم شده بودند. بعضیهایشان خوشحال کننده اند شاید حتی بشود اسمشان را گذاشت امید.
هدیه های کریسمس رد و بدل شده اند .سعی کردیم موقتا ادای یک خانواده خوشبخت را در بیاوریم.سعی کردیم این عبای پاره را با وصله و پینه سرا پا نگه داریم.
برف میبارد. همه جا بسته. کسی قرار نیست اینجا بیاید ما قرار نیست جایی برویم.تلویزیون میبینیم. من درس میخوانم اگر هوا بهتر شد میرویم پیاده روی.
نظرات ()
