صبح شنبه
معلممون مردی بود با موهای جوگندمی که توی خواب خیلی هم دوستش داشتم و برام مهم بود . توی یک ساختمون دو سه طبقه یک جایی شبی نمایشگاه نقاشی یا فرهنگسرا ،روی زمین دور تا دور نشسته بودیم با چند تا کاغذ مخصوص نقاشی و وقتی محدود.. ،امتحان نقاشی داشتیم .توی یکیش قرار بود برگ یا درختی بکشیم و بقیه رو هم قرار بود خودمون تصمیم بگیریم که چی میکشیم. من نشسته بودم و به نقاشیهای دیگران نگاه میکردم و هی فکر می کردم که چی باید بکشم. بقیه کار رو شروع کرده بودن و تا نیمه ها رفته بودن اما هنوز تصمیم نگرفته بودم. توی خواب بشدت مضطرب بودم ، احساس میکردم که داره دیر میشه و از دیگران کلی عقبم. وقتی بالاخره فهمیدم چی میخوام بکشم کاغذهام دیگه نبودن، گمشون کرده بودم .راه افتادم توی طبقات مختلف دربدر دنبال کاغذ سفید.
بیدار شدم همون احساس هنوز باهام بود. تفسیرش؟ دیگه روشن تر ازین؟اضطراب و عذاب وجدان از وقتهاییکه بجای عمل، برای تصمیم گیری به هدر رفته. احساس عقب موندن ازدیگران ، صفحه های زندگیم که روش نقاشی قشنگی کشیده نشده و فرصتهایی که مثل صحفات سفید کاغذ گم شدن.
صبح شنبه ست.منتظرم که هوا روشن بشه و پاپی رو ببرم پیاده روی.
نظرات ()
