مارک
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ آبان ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

1- دیشب ناچار شدم تا ساعت 4 برای تموم کردن یک assignment بیدار بمونم.و الان اینجوریم
2-خوب....اون مراسم match making هم شکر خدا به خوبی تمو.م شد.

3- دو نفره دیگه دارن date میکنند تو چرا خودتو خوشگل میکنی . ما زنها اگر بخواهیم خودکشی هم کنیم اول یک کلی  خودمون میریسیم که وقتی جسدمون رو پیدا کردن بیشتر دلشون برامون بسوزه و بگن وای ی ی طفلگی چه خوشکل و خوشلباس بوده..

موقعی که تازه break up کرده بودم و حالم اصلا خوب نبود با مارک آشنا شدم... باهم چند بار حرف زده بودیم و قهوه خورده بودیم و اون به من یک کتاب داده بود... و من که از هیچ لحاظ امادگی یک رابطه جدید رو نداشتم ترسیده بودم و دیگه نخواسته بودم ببینمش ....مدتی پیش یکدفعه به ذهنم رسید که اونو با دوست مجردم که خیلی تنهاست اشناکنم. اونها تلفنی حرف زده بودن و قرار شده بود همیدگرو ببینن. بعدهم ظاهرا مارک خواهش کرده بود که منهم باشم. و دوستم بدون اینکه از من بپرسه گفته بود باشه و قرار گذاشته بود. هم هرچه غر زدم که آخه من چرا باید باشم ،به خرجش نرفت که نرفت .دلم نمیخواست از نزدیک با مارک روبرو بشم. محبت بی اندازه اون و بعد بهم زدن چند قرار و یکجورایی بدقولی از طرف من... قرارمون ساعت 4 توی کتابفروشی chapters بود.chaptersکتابفروشی بزرگیه که coffee shop هم داره و خلاصه جای قشنگ و دنجیه. از 4-4:15 دور و برو گشتیم که خبری نبود. و من هم از خدا خواسته که پس بریم دیگه زیادی دیر کرده . یا اینکه من برم و تو بمون ،..خلاصه مونده بودیم بریم یا بمونمیم که دوستم شک کرد که نکنه قراربجای 4:00 ساعت 4:30 بوده.
توی همین گیر و دار بودیم که دوستم مارک رو از موهای بلندش شناخت. بعد هم اینکه اون اصلا شبیه عکشس نیست و چرا قدش کوتاهه و .. که گفتم باشه ، اونکه ما رو ندیده تو هم که ازش خوشت نیامده و نمیخواهی دیگه ببینیش، ،پس تاندیتمون بزنمیم به چاک؟هان؟یا اینکه تو بمون بگو دیر شد ترانه کار داشت رفت باشه؟ دلیل خوبی هم داریم میگیم هرچی صبر کردیم نیومدی...خلاصه از کتابفروشی اومدیم بیرون و ا زمحل جرم دور شدیم وهرچی دورتر شدیم از تصور اینکه اون الان اونجا منتظره و چه احساس بدی داره و.. وجدان دردمون بیشتر شدو آخرش هم برگشتیم به محل جرم.
موهای بلند مشکی تا روی شونه هاش که از پشت دم اسبی شده، صورتی تا حدی استخوانی،چشمهای خیلی گویا ، نگاه خیلی عمیق و چهره ای که انگار با ادم حرف میزنه.
مارک از اون آدمها یی که یه جواریی آشنا هستند و میتونی باهاشون یک عالمه حرف واقعی بزنی. اونهای که آدم از بودن با هاشون خسته نمیشه.
مهربون، و خیلی خیلی با ملاحظه. شاید 1 ماه بود که چت میکردیم که اون به من گفت به نظر تو اگر من شماره تلفنمو بهت بدم کار نامناسبیه؟ توی دلم خنده ام گرفته بود که ،عزیز من کجای کاری اگر یک مرد ایرانی بود اولین بار که باهات حرف میزد شده،11 شب اصرار داشت که همون لحظه بری باهاش قهوه بخوری. مارک اون روزها سنگ صبور من بود . در حالیکه گریه میکردم باهاش چت میگردم و اون مثل یک شنونده مهربون و صبور گوش داده بود وسعی کرده بود کمکم کنه.
آدم با اون راحت میتونه خودش باشه و لازم نیست هیچ ماسکی به چهره بزنه. انگار اطراف خودش یک فضای امن درست مینکنه.طوری منو نگاه میکرد انگار که دلش برای یک دوست قدیمی خیلی خیلی تنگ شده فکر کنم جلوی خوش رو گرفت که محکم بغلم نکنه..chapter جای سوزن انداختن نبود از second cupقهوه گرفتیم و رفتیم توی مال نشسیتیم.. چقدر با محبت نگاهم کرده بود ...و نمیدونم وقتی دوستم رو هم اینطوری نگاهم میکرد یا نه.
مارک وقت آزادشو نقاشی میکنه، پرتره
منظره میکشه، منظره ها رو نگه میداره و پرترههارو میفروشه. منظره ها بیشتر از طبیعت پرتقاله که زادگاه پدر و مادرشه و 1-2 بار بیشتر اونجارو ندیده .مارک.برای تفریح پرواز هم میکنه. خلبان ی هواپیماهای کوچک تفریحیه.
از هم چیز حرف زدیم ،از horoscope گرفته تا روستاهای کشور پرتقال، مارک
طوری از اونجا حرف میزنه که انگار قشنگترین نقطه دنیاست بهش میگم تو اگر برای یک آژانس مسافرتی کار میکردی کارت حتما میگرفت .سعی کردم بیشتر به اون دو تافرصت بدم که همدیگرو بشناسن. ازچشمهای دوستم معلوم بود که از مارک بدش نیمده واصلا عجله ای برای رفتن نداره.از هم که هم جدامی شدیم بهم گفت ک این مارک اصلا پسر بدی نیست. گفتم پس باز هم میبینیش؟ گفت دوست دارم ببینمش ، نه بعنوان بو ی فرند ولی به عنوان یک دوست جدید... و من با شک و تردیدلبخند زدم. گفت چیه، فکر میکنی نمیشه؟گفتم کاملا شک دارم که بشه....
خوشحال شدم که دیروز در اخرین لحظه تصمیم گرفتیم که برگردیم و فکر کردم که گاهی قضاوت ما ادمها چقدر سطحی و بیرحمانه است.
و اینطوری بود که من همه عصر یکشنبه رو از دست دادم و ناچار شدم تا ساعت 4 صبح برای تمام کردن یک assingnmet بیدار بمونم....