خواب یک دیوار دیدم
ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦ : توسط : ترانه

1-ظاهرا همینه که هست ،آدمیم و کاریش هم نمیشه کرد ،فقط سخت ترش نباید کرد

-2-چند شبه همش خواب میبینم. انگار که ذهنم بخواد خودشو از بارهای اضافی خلاص کنه.. خواب دیدیم، یه خونه ای هست که ماله منه ،انگار که یک اتاقشو به "میم" اجاره داده باشم. خونه احتیاج به تعمیر داشت، گچهای در و دیوارش ریخته بود. "میم" میخواست تا اونجا که میشه بیشتر بمونه ، مهلت چند ماهه میخواست،توی خواب میدونستم که داره زن میگیره و با خودم فکرمیکردم که این دیگه نهایت پرروییه ، اصرار داشتم که هرچی زودتر تخلیه کنه، سکوت کرده بود، و فکر میکرد طولانی ..درست مثل آخرین باری که گفتم اگر اجازه مرخصی بفرمایید، از زندگیون میرم بیرون . مدت طولانی نگاهم کرده بود و چیزی نگفته بود،انگار که داره عمیقا فکر میکنه... توی خواب رنج کشیده بودم. رنج واقعی، مثل بیداری.

 تفسیر خواب آسونه ،اون خونه دلمه  یا زندگیم ،که نیاز به تعمیر اساسی داره و اولین قدمش بیرون کردن کامل اونه. اون میخواسته با اصرار توش بمونه و من بیرونش کرده بودم.....

3- نگرانم. رفتن داره نزدیک میشه و من نمیدونم با این دیوار سیمانی ضخیم که بین من و زنبور عسل
( همون "آ" سابق) هست...زندگی در کنار اون چه شکلی خواهد بود.. نیمخوام بمونم،.. نمیخوام هم برم . برای توجیه رفتنم کلی دلیل میارم . به خودم میگم ، این آخرین تلاشه ،اگر شدکه چه بهتر اگر هم نشد طلاق میگیرم و کار یکسره میشه. به خودم میگم، اینطوری دیگه خاطرات "میم" اذیتم نمیکنه، به خودم میگم اینطوری میتونم یک کار خوب داشته باشم. اگر شد با اون میمونم اگر هم نشد جدا میشم، اینطوری حداقل پسرم هردومون رو کنا رهم داره....
به خود م میگم........به خودم خیلی چیزها میگم ولی ته دلم بشدت نگرانم و از قبل میتونم پیشبینی کنم که نتیجه چیه. من و زنبور عسل از آخرین روزهایی که با هم زندگی میگردیم هم کلی دورتریم.دیگه حتی از ته مونده احساس ضعف و وابستگی من که زمانی من رو به اون پیوند میداد هم چیزی نمونده. .اینو من میدونم اون هم میدونه. ولی تنهایی اینقدراذیتش کرده که با هم بودن رو ترجیح میده. بودن توی خانواده؟ نصف شدن مسولیت..؟ تنها نبودن..وقتی اینجا همه چیز رو نابود کردم و رفتم چی ؛ برگشتن راحته؟ بعد پسرم چی؟ میتونم دوبار برش گردونم؟........
وقتی زنبور عسل پیشنهاد کرد که یکبار دیگه امتحان کنیم من به تمام معنی داغون بودم دنبال یک جایی میگشتم برای رفتن برای فراموش کردن، میخواستم فرار کنم ، میخواستم خودم رو مجازات کنم شاید یا حتی "میم " رو. گفتم باشه، یک بار دیگه امتحان می کنیم....
خدایا....کاری که میکنم درسته؟برای اینکه تصمیم رو عوض کنم زیادی دیره نه؟ بعد پسرم چی؟ که مدام میپرسه پس کی میریم؟و خود زنبور عسل که منتظره تا دوباره صاحب خانواده بشه چی؟