وقتش که شد در موردش فکر کن

انگار که همه همزمان از کشوهای مختلف ذهنم اومده باشن بیرون. خاطراتی که هر کدوم مال یک زمان و مکانین، افکار ضد و نقیض، تصمیمهای گرفته نشده،  توی فضا پیچ و تاب میخورن و  باهم گلاویز میشن ،برای هم شاخ و شونه میکشن . سعی میکنم بزور بچپونمشون توی کشوهای خودشون.  سعی میکنم فضای ذهنم رو آب و جارو کنم ، میگم:" بسه ،بهم  یکمی فرصت بدین یکی یکی بهتون رسید گی می کنم." اما گوششون بدهکار نیست. مثل ارواح سرگردان برای خودشون  بالا و پایین میرن.  خب اینها انرژی میبره دیگه، اینها  آدم رو اذیت میکنه دیگه. به خودم میگم بیکاری؟میری میگردی توی نت ؟ مگه خود آزاری داری ؟آخه چه فایده که بعضی چیزها یاد آدم بیاد؟ بعضی چیزها آره بعضی  چیزها....  بیا بیرون  مثل آدم زندگیت روبکن.  اول از همه خاطرات رو بچپون توی کشوهای خودشون درشون روهم یک قفل محکم بزن .بعد تکلیف هر چیزی رو  حداقل بطور کوتاه مدت معلوم کن. مثلا بگو فعلا تا ۶ ماه آینده برنامه ام اینه. وقتش که شد در موردش فکر کن.

خواب  چی میدیدم؟ بچه. بعد از مدتها. یک دختر بچه ۴-۵ ساله که بایدازش مواظبت میکردم. ایندفعه در خطر نبود. مشکلی هم نداشت. من هم خوب ازش مواظبت میکردم ظاهرا. بعد یک جای خواب خواب پسرم رو دیدم. خواب دیدم که مثلا کلاس دوم دبستانه و  من یادم رفته براش غذا بگذارم و نگرانم که گرسنه نمونه. توی خواب سراسیمه داشتم براش ساندویچ آماده میکردم. خب یعنی عذاب وجدان از اینکه مادر خوبی نبودم و نیازهای بچه ام برآورده نشده تو ای مایه ها....یا  شاید هم  کودک درون خودمه که گرسنه ست و غذا میخواد..

 

   + ترانه - ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩